گوشه ی با درد سرتا پا عذاب افتاده ام
حال میپرسی چه گویم لا جواب افتاده ام
شادمانی نیست در لبخند این صبح خزان
نور کمرنگم که لرزان روی آب افتاده ام
بسکه سر گردان ترازوی سرو سامان عمر
بی توازن خسته مدهوش و خراب افتاده ام
بند آتش میکشد پای نفس از جستجو
در تقلای دعای مستجاب افتاده ام
ریخته انجام تقدیری ز آغازش چه سرد
یخ گرفته دیده ها دیدم به خواب افتاده ام