آخرین اشعار

سیزده

سخت زیبا بود آن نوروز

صبحدم خورشید در آینه سیب انداخت

سرخ شد رخسار من از دیدن زردشت در جام جم خورشید

سبزه بر گرد لب سهراب دل پاشید

سبزه برگرد لب سهراب

یا کمان رستمی در آب؟

خینه خشکیده در دستان تهمینه ترنم داشت 1

رد کفش نو به روی خاکی زینه تبسم کاشت

جان من در جام جم از عشق محشر داشت

باغ من در آینه بر داشت

در کمرگاهم

درد لذت بخش جاری بود

سینه هایم بی قرار پر زدن تا خلوت جفت قناری بود

چشمهایم اتفاق افتاد در آیینه تابان

چشمک سهراب در آیینه حیرت کاشت

چشمک من شرم شد در سایه مژگان

سخت زیبا بود آن نوروز

ساز می آمیخت با هر سوز

آتش زردشت می زد شعله در سیب جهان افروز

فال حافظ می گرفتم چارده ساله

رنگ می کردم لبم را با صدای خواهرم لاله

روز دوم باز روز عید

عشق آمد باز تا بازی کند با دختر تردید

جای نان و آب باز آمد صدای روشن سهراب

شب که در رویای من خوابید

در خیال ِخط سبزش نوبهار آهسته می رویید

پیش مهمانان

سیب بردم جای نان ما بین دسترخوان

کندم از سیبی که با سهراب نسبت داشت در سینی

یک دوسه دندان

روز سوم عید آهسته

می گذشت از کوچه

در دستش

دستمال سیب پر لبخند تر لبریز از پسته

سر برون آوردم از کلکین صدا کردم:

مانده ده روز دگر تا بگذری ای مرد

با طبق های پر از گل برسر رویای دخترهای صحرا گرد

رفته ده روز از چراغ چارشنبه روی طاق بلخ

عید رفت و سبزه ها شد تیره تر در حسرت سهراب

بافتم با سبزه های تازه، لبخند تر سهراب را در قاب

از سمنگان رخش بر می برگشت

رعد و برق از ابرِخاک ِتیره تا افلاک بر می خاست

پرده هفت آسمان از بازگشت رستم دستان خبر می گشت

صبحدم خورشید می آمد ز کلکین مست

عصرخون می ریخت رستم وار

از فراز کوچه بن بست

من در آیینه به یک تکرار بر گشتم

گاه با مژگان تیز خویش

می کشیدم در دل آیینه ی قدی دو سه الماس

گاه با لب‌های خود می گفتم از حس عجیب یاس

شام ها آیینه را در نور ماه آهسته می شستم

نیمه شب ها کهکشان می ریخت در آیینه ی تنها

و شهاب آیینه را هاشور می زد تند

صبحدم ها قصه می گفتم در آیینه

قصه ی جاپای نو بر خاکی زینه

های بعد از آه بر آیینه مِه می شد

آب بر آیینه می پاشیدم از آتش

عید را بر میز می بردم

ماهی سرخی که در تنهایی یک تنگ جاری بود

هفت سین بر میز، لبریز از صدای روشن کبک و قناری بود

صندلی ها را

در خیال آهسته می چیدم

قلب من می کوفت طبل عید را بیتاب در گوش هزاران چاه

خون من پر عطر یوسف بود از مصر خیالاتم:

زوزه های گرگ می پیچید در شاخ گوزن ماده ی مستی

خال خال پوزه ی بازِ پلنگی تیز

دور ران آهویی خلخال می انداخت

شاخ آهوی که می زایید

از هراس زوزه ی ببری ترک می خورد

گرگ پیری گرم جنگ جفت گیری بود

جوجه ی گنجشک از سوراخ تخم آهسته نوکش را برون می کرد

جیک جیک از چاک های تخم تا منقار چنگ باشه یی می رفت

کرم های چاق از نوک تر گنجشک ماده روی دست شاخه می افتاد

گربه ی از متن گندمزار می آمد

در دهانش بدبدک های بلند بودنه گم بود

بال های بودنه بر سینه رفتار گربه سینه ریز خال خالی داشت

حلقه بینی عایشه پر از خون بود

گوش او با گوشواره، گوش ماهی بود در چنگی برون از آب

تابه ی صحرا بسی بی تاب

دختری نه ساله یی در قندهار آهسته می پژمرد

چیغ بانویی که در پامیر می زایید دختر

گورکن ها را خبر می کرد

مغز یک زن زیر چادر از خیال آتشک های کلاشنکوف در می خورد

دور ورزگاه کابل موج می زد نعره الله اکبر روی مشت هر تماشاچی!

گاو چاقی دور خود چرخیده ران‌ها را چتل می کرد

برق می زد کارد در چشمان قصابی

ماغ ماغی مرگ را تاخیر می انداخت

گاو بازان نیزه ها در دست

شاخ گاو خسته سرگردان

بر خیالات شکست نیزه ها می خورد

مردمان در کوچه های روشن اسپانیا بر شاخ می رفتند

شاخ گاو از استخوان آدمی می گفت

باسن گاو سراسیمه

زیر زهر نیزه ها می خفت

اما

دست زن از پشت زیر چادری بسته

قاریی الزانی والزانیه می خواند

ضاربی از سینه گرم کلاشینکوف

حکم ها می راند

خاک پر بود از صداهای تفنگ و نعره اما عشق

عشق مثل گنگ رویا دیده در دنیای خود می رفت

پارگی پیرهن در پینه دستم گل رُز داشت

پشت یوسف می دویدم تا در بسته

شمع در بال تر پروانه ها می سوخت

سبزه بر گرد لب سهراب دل می دوخت

حس یک نیلوفرآبی

زیر باران نم نمک فانوس می افروخت…

روزها این گونه طی می شد

تیشه ها مهر سکوت باغ می کندند

در قفس نعش قناری خشک تر می خواند

با دهان باز بی آواز

درنگاه مرده اش صد راز

از دریچه دود چوب تر فرا می رفت

اشک در چشمان زن‌ها دود را می شست

در خیالات بخاری

شاخه های نورس بسیار پی می شد

عید را بردم به صحرا ها

سیزده آهسته از دروازه تا صحرا به در می شد

تاجی از گل های سرخ و سبزه بستم بر سرم در نم نم باران

دختران از سبزه و گل تاجور بودند

سنگ ها از مه که جاری بود تر بودند

آهوان ماده و نر دور هم بو می کشیدند اشتهای بره ی نو را

شاپرک ها لای گل های سرم انگار

جفت می گشتند

لاله را با سبزه ها بستم

بندهای عنکبوت مست عاقل را

از طلایی های بال یک مگس آهسته واکردم

با گل سرخی کشیدم قلب

بر کف دستم

دستهایم را

تا خدا بالا گرفتم

زیر مژگان نم نمک بغض دعا کردم

عصرسوی خانه با امید برگشتم

کوچه پر بود از صدای کودکان با سنگ

سگ شتاب سنگ ها را تند تر می کرد

سگ به زیر دامن چین چین من نالان پناه آورد

دامنم از سنگ های کودکان پرشد

سگ دوید از بین پاهایم

زوزه خونین سگ چسپید بر چین های دامانم

زوزه خونین سگ بسیار سنگین بود

دست پرسنگ تمام کودکان از خینه رنگین بود

لکه خون دهان سگ به پا هایم

زنگ تهمت زد

کهنه در را باز کردم زوزه سگ داشت

زخم سنگ تازه روی سینه ی در بود

بر سر دروازه خشت کهنه ی لرزید

اندکی خاک از سر دروازه بر فرقم فرو پاشید

در حیاط مختصر از خویشتن رفتم

تا اتاق خلوت تردید

قفل در را قلقلک دادم 2

تا دهان در به رویم وا شود خندان

در که وا شد بهت زد آیینه ی قدی

زیر دندان پاره کردم سرخی تند زبانم را

راست بر آیینه ی قدی

راست بر آیینه ی آیین زردشتی

با تمام قد کلاشینکوف می لرزید

چار دیوار کهن از حجم هول و خوف می لرزید

از اتاق میهمانان خنده می آمد

دست بردم تا کلاشینکوف را بر گیرم از بالای آیینه

هیکلش از مرگ سنگین بود

ـ مرد خشم آگین که بر شاجور پرتیر کلاشینکوف رنگین بود ـ

بند را از میخ بالا کردم و

ا

ف

ت

ا

د

خانه پر شد از پُچَک های کلاشینکوف در آینه های خرد!3

 

1. خینه: حنا

2. قلقلک: قتقتک

3. پوچک: پوکه

شناسنامه