بیا با من! بیا همراه شو با من
بیا ای نازنین یارم! سحر نزدیک می باشد
سخت زیبا بود آن نوروز
صبحدم خورشید در آینه سیب انداخت...
مادرم از قبیله ی سبز نجابت بود
و با زبان مردم بهشت سخن میگفت
بیل دهقان خونین است
وقتی از میان گندمزار نورس بلندش می کند...
نقاب ها از صورت شان افتاد
هویدا شد سیماهایی که از انظار عوام پنهان می کردند...
باران، باران اگرببارد
یاران من به خانه زمینگیر می شوند
بارانی بی وقتم
که خیابان ها درکم نمی کنند
آن شب... در محفل خصوصی گژدمها
یک بحث داغ و تلخ دیری ادامه یافت...
در دور دست ها آنجا که قله ها
تا بارگاه مهر سر بر کشیده اند...
کمکی مانده کمی پای این ساعت را پیش بکش
کمکی مانده به سه... نی از سه تیر است...
بادی نیامد تا باران هایِ شورَت را از مزرعه ببرد
و نسیمی که دست های قدیمی پدر را تازه کند...
دختران! شبانههای بیاميد
دختران! شکستهای بیصدا