تنهایم؛
چون گرگ سپید در زمستان باغچار...
دلتنگم و سخنی کافیست
تا به گریه بیفتم
ممکن است در جنگ پایت را آن طرفتر ببینی
غرورت ایستاده باشد و سربازها از آسمانت بگذرند...
چه بی درنگ عبادت کرده ام
بر سجاده ی وجودت
پاییز زیر بوتۀ گوجهفرنگی
روی بینی ایلیا...کنار بخاری...
در جناقِ غروب
چاقو از دست مرگ میافتدش...
شَرَنگ…شَرَنگ…
شام آخر بود...
نشسته بر فرازِ بامِ تنهایی زنی
پوقانههای مست و رنگارنگ...
شکوفه میکند سیم خاردار
تا با صداهامان میگذریم در یکدگر...
روستاییزاده باشی، حتما پیش آمده
از قریهای بگذری و سگ های "خیره"...
خسته ام از عشقی که استخوانش از تقسیم اوقات است
و غم هایش را میرماند با داروی خواب آور...
من تمام شب گریۀ زنی رامیشنوم
که در آستانۀ بلخ ماهتاب را قرص نانی میبیند