چشمم که میسوزد گمان نمیکنم
حشرهای زیر پوستم تخم مانده...
وقتی در التهابِ تراکمِ تردیدهای سربی
رخوتِ گسِ انتظار شکوفه میزند روی زخمِ فریبای دامنم…
در سینۀ باد شورش کردن خاکها چیز مهمی نیست
در باد چیزهای زیادی تخریب میشوند...
باران بارید
خاطره های زرد سبز شدند
کاش کوری بودم! از ندیدنت دلشاد
گنگی که زبانت را نمیفهمد...
پاییز! ای دخترِ قشنگِ گلآویزِ غصه خیز
نقاشِ نسخههای دلانگیزِ بوسه ریز...
لحظهها دیوانهگی خود را
با تار پوسیدۀ تعارف رفو میکنند
ماه سال میشود و سال خراب
ابرها را جای خالی دستی گذاشته است اینجا...
محبوب من!
اینجا دور از تو در کوچههای گیج کابل قدم میزنم...
خیالت به چشمهای میماند روییده در دلم
تشبیهی چشمه سنت است...
حالی که ترنمی نیست؛
دندنهی شبانه ی برف نیز غنیمت است...
در زمانی که
مدرنیته به عشق دهن کجی می کند