پیِ آتش نَفَسم سوخت، ولی شب تازه است
گفت راوی: «شب برف است که بی اندازه است»
خون سفید و سرخ و حبش هست در زمین
خون میدهیم و باز عطش هست در زمین
در این شبها که ماهم در محاق است
دلم صد پاره از درد فراق است
امشب بیا که جانب صحرا سفر کنیم
با سوز اشک قافله ها را خبر کنیم