سهم من و تو از کشاکشهاست ویرانی
تقدیر ما این است تا آخر پریشانی
چه رفته بر سرِ میخانه در جهان موازی؟
کجاست آن منِ دیوانه در جهان موازی؟
من که حیران توام وقتی تبسم میکنی
رعشه بر جان میزنی در دل تلاطم میکنی
چه کنم تا به دلت مهر یقین بگذارم؟
ماه را کنده ام از جا، به زمین بگذارم؟
این جاده جابهجاست، من و تو که روانیم
تا کی ز نشیب و ز فرازش نگرانیم
به یلدای زلفم دلی بسته باشد
دو صد تا گرفتار و صد خسته باشد
مادر شکوه ى خانه هفت آسمان تویی
دریای نور در دل صد کهکشان تویی
پیچیده در پیراهن من بوی پاییز
احساسهای نوبر و نوجوی پاییز
حتی «هما» نشست بر این بام و بوم شد
«پروانه» پر فشاند در این شام و شوم شد
کاش عاشق میشدی بر بی وفایی، مثل من
تا پشیمان میشدی از آشنایی، مثل من
هوس ندارم و در سینه آرزویم نیست
سکوت کردهام و شوق گفتگویم نیست
زمستان تر از آنم که بهارم را بگیری
از این بی چیزی ام دار و ندارم را بگیری