می رسی با خیال و می پرسی روز نو بس نمی کنی غم را؟
مینشینیّ و گرد میگیری از دل من غبار ماتم را...
چقدر حسرت و اندوه و درد باید خورد
به جنگلی که همه برگ های آن پژمرد
مانند او که داده به ریحانهها سلام
ما نیز میدهیم به دردانهها سلام
حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
این اشتباه کوچک ما را به دل نگیر
بدون روی تو شب ماه ماه خوبی نیست
گلم ندیدن تو اشتباه خوبی نیست
اگر تو را از آبهای پیش رو درآورم
زنان پایتخت را به جستجو درآورم
توان برای صبوری نداشت دیگر اشک
گرفته دیدهی او را به غصه در بر اشک
دیروز بر شانه بردم تابوت هم سنگرم را
می شویم از حیرت امروز چشمان ناباورم را
بیایی می شود آجر یقینا نان بعضی ها
و بازی می کند سنگی ته دندان بعضی ها
هنوز در نظرم چون گذشته زیبایی
حبیب من که به دیدار من نمی آیی...
سخت این نیست که دشمن سر دارت بزند
سخت این است که معشوقه کنارت بزند
پرواز کردم یک نفس با شوق و بی تابی
سوی تو ای زیباترین آرامش آبی