ای راز بازگو شده در عطر یاسها
مبهوت توست خاطر جمع حواسها
آیینه مکدر شده یخبسته و سرد است
زخمی دل مادر شده، آغشته به درد است
آری ستاره هست در این بام مضطرب
خو میکند شراب به این جام مضطرب
به هواهای بتی بار دگر دل بستم
دل نبستم كه، نه، با لخت جگر دل بستم
ابرها عقده دمکردهی غمهای مناند
بادها آیینهدار سر و سودای مناند
دعای ملت غمدیده کی محتاج آمین است؟
گریبان گیر سقفِ آهنین، آه فلسطین است
دلخستهایم کیست کمی دلبری کند
پیغمبری بیاید و پیغمبری کند
پرنده بال فروبست ناگهان در برف
در انتهاى خودش کرد آشیان در برف
پیش بینی کردهام امسال را یک سال سبز
باد اندازد به گردن کوه بابا شال سبز
ﺑﻪ ﻫﺮﮐﻪ «ﺑﻮﯼ» ﻣﻦ ﺁﻭﺭﺩ، «ﻣﻮﻟﯿﺎﻥ» ﺑﺪﻫﯿﺪ
ﮐﻪ ﺗﺎ ﺑﻬﺎﺭ ﺷﻮﺩ «ﻏﺰﻧﻪ» «ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ» ﺑﺪﻫﯿﺪ
نوشته است خدا داستان خلقت را
کشیده بر کف دستم خطوط مفرط را
به گِرداگِرد گورم رقص کن ای باد سرگردان
که من غمگینِ غمگینم ورق را زود برگردان