شرارتهای بسیار از زبان نار پیدا بود
میان شعله گل در گوشهی دیوار پیدا بود
اگرچه نازکنان میدمی به ساز خودت
نشستهام که بسازم همان به ناز خودت
راضی به مرگ می کند این ریسمان مرا
آویخته است از وسطش آسمان مرا
خواب بودم به خواب میدیدم؛ موتری آمد از سرم رد شد
تا پریدم ز بسترم، دیدم؛ خنده و گریههای من گَد شد
من با تمام دخترانی که در خواب دیدی فرق دارم نه؟
یکباره از آنها پریدی و تا من رسیدی فرق دارم نه؟
ساعتی خندید با خود از دم یك روسپی
بعد چیغی زد هراسان در غم یك روسپی
تا همان حدی که رفتن با نرفتن فرق داشت
مشکلت این روزها با مشکلِ من فرق داشت
می خواستم که زنده بمانم وطن نبود
می خواستم قرار بمیرم کفن نبود
بگذار که شعری بزند از دهنات سر
ای آنکه زده باغِ انار از بدنات سر!
سوی تو، سوی تو باید قدمی بردارم
نه که دست از سر قول و قسمی بردارم
تا نبارم تلخ در حال و هوایت بیشتر
کاش می ماندی کنارم چند ساعت بیشتر
ای بسته طلوع تو ما را امیدها
بازا که وا شوند به صبح تو دیدهها