چشم بسته میشناسم جای پایت را
و آن طنین گام های آشنایت را
باید صبوری را بیاموزم ز ناجوها
کوچیدن از رویای خود را از پرستوها
تب کرد خاک و تیرهی انسان تباه شد
شرمنده باز چهرهی خورشید و ماه شد
درخت و چشمه و صحرا شروع شد از صفر
برای ما و تو دنیا شروع شد از صفر
باید تو را پیداکنم، باتو خودم را هم
آخر تو را من دوست دارم دوست حالا هم
کابل اگر حتیٰ اتاق کوچکی باشد
کابل ولو بازیچههایی کودکی باشد
مثل روحی که به هر جا برود
بکشاند بدنش را با خود
دلم گرفته، در این حجم غم چه کار کنم؟
اگر نشد بروم با دلم چه کار کنم؟
باید دوباره پنجره را آفتاب کاشت
باید برای آینه ها اعتقاد داشت
دختر بافنده رویاهات را محکم بباف
در ترنج رنج، عرش و فرش را در هم بباف
سفر شروع شد از تو، سفر ادامه ی توست
سفر رساندن پیغام و عکس و نامه ی توست
بی تو شبم، که تا به ابد در سیاهیام
یک ماه، نیست در صدد روبهراهیام