کسی که زندگی اش را نساخت من بودم
همان که هیچ نبرد و نباخت من بودم
از پیش من، سپیده دمان كوچ می كند
شب می رسد سپیدۀ جان كوچ می كند
امشب چه واژه های پریشانی پر کرده اند صفحه ی دفتر را
بر موج گریه راه می اندازند انبوه رنج های شناور را
هوای زندگیی شاد و جاودانه نداشت
کبوتری که خدا داشت، آشیانه نداشت
تیره هستم شامهای پُر بلا را دیدهام
مثل مجنون بیدِ تنها، روزها لرزیدهام
به فكر مهربانی باش، دنيا شام كوتاهی است
كمد، قالی، دو گلدان، شمعدان و سينیات با من
نوشت قصهی آمو و ناتمام گذاشت
تمام بارِ غمش را به دوشجام گذاشت
چرخشم دور تو جُز دایرۀ درد، چی بود؟
آنهمه پیشروی... بعد عقبگرد، چی بود؟
میشد تو هم با من بیامیزی اگر دیوار
ما را نمود از هم جدا و دربدر دیوار
شبی از راه میرسد چه شبی، شب بارندهگی دور و دراز
مثل اسپی به سمت درۀ دور میدود فکر من به سمت تو باز
دوزخ نماد روشنی از روزگار زن
در این ستمسرای نفسسوز ناوطن
که در گشودم، چشم تو بود، لبخندت
به بر کشید مرا با درود، لبخندت