صبح، به کوچه مثل یک مورچه گام می کَشی
از غمِ چاشت بی خبر، حسرتِ شام می کشی
اگر چه قلبی از اندوه، پر ترک داریم
برای سنجش یاران خود الک داریم
در سینه مرا جا ندهی، خانه زیاد است
بر دوش، سرم را ننهی، شانه زیاد است
تنیده لاش عجیبی به روی بستر من
و زاغهای روانی شبیه شوهر من
خود را بغل کرده است در تختی که دنیاست
روحی که خاموش است اما غرق غوغاست
آنم که عشق بال و پرش را گرفته است
یعنی که راه، همسفرش را گرفته است
روحم، نگاهم، سایهام، خوابم، شبم زخمیست
بوسیدهام خود را در آیینه، لبم زخمیست
شب است و ساعت از سه و از چار بگذشته
کارم دگر از مشروب و سیگار بگذشته
ابر سیاه آمد و بر کوه ایستاد
باران گرفت و زوزه ی ظلمت کشید باد
چگونه سخت نگیرم؛ دلم شکسته عزیزم
غمی بزرگ میان دلم نشسته عزیزم
ديوانهگان شعر، ز جنس كبوترند
در شهر پُر قفس همه با عشق مى پرند
هرچه با چشم خودت مینگری، میگذرد
بار غم را ببری یا نبری، میگذرد