هردم که باغ پیرهنت باز می شود
درمن هوای سیب تو آغاز می شود
نمیرود هوای تو هم از سر جهان من
ای عشق ناگهان من، ای عشق ناگهان من!
حرف از تو میزنم غزلِ ناب میشود
دل در بغل دچار تب و تاب میشود
آنسوی دریا خانهی ویرانهیی دارم
یک سرگذشت بیسر و سامانهیی دارم
لبم برداشت از روی لبت سوءتفاهم را
غزل بر این تفاهمنامه زد مُهر تبسم را
عمیق باد، اگر زخم جاودان که تو باشی
رفیق باد غمی در حریم جان که تو باشی
چون آبِ روی تابه نداری دمی قرار
افتادهای چو اشک غم از چشم روزگار
نگاه مضطربش لرزه در جهان انداخت
بیا بیا به کنارم که آسمان انداخت
میرسد باز باد نوروزی تا به گلهای مرده جان بدهد
تا طبیعت دوباره سبز شود، غنچه از خود لبی تکان بدهد
مرگ افسانه نیست، افسون است
سنت عهد آفریدون است
قدمی مانده که دنبال خودم برگردم
نفسی نیز که از حال خودم برگردم
الهام میدهند لبانت انار را
آوار میکنند به رویم شرار را