زنگ دل را آمدی صیقل شدی
زرد بودم، یک بغل جنگل شدی
خداوندا تو که دانای رازی
برای هر غمی تو چاره سازی
دلت شهرِ پریشانی است عاشق
نصیبت نابسامانی است عاشق
گفتی که مرا دوست نداری، خیر است
سرگرم هزار گونه کاری، خیر است
بهار امسال ماتم میفروشد
متاعِ خون به آدم میفروشد
من و تو سبزهٔ یک جویباریم
من و تو قصّهٔ یک روزگاریم
دو خوشه یاسمن دارم برایت
غزل از هر چمن دارم برایت
افتد گذرش سمت دو راهی که منم
باران بدهد دست گیاهی که منم
نخواه رنج مرا مثل موت طولانی
نخواه عمر مرا مثل دامنت کوتاه
مگر این شام یلدا را سحر نیست؟
درختان را نگهبان جز تبر نیست؟
مدامش غصّه و غم در کمین است
تمامش خاک و خاکسترنشین است
غرور کوه بابا داره دلبر
دل پاکی چو دریا داره دلبر