افكار پریش را به دریا انداخت
دیشب كم و بیش را به دریا انداخت
برایت باد و باران میسرایم
ترا با قلب و با جان میسرایم
انسان و قیامت و جهان افسانه
و هست زمین و آسمان افسانه
سرم شش ساله بر داره، کرم کن!
شبانه از سر عشاق کم کن
هر چند شبم شبِ چراغان هستم
مانند فلک ستاره باران هستم
شقایق چیده می آید گل اندام
وطن خندیده می آید گل اندام
تب دارم و خستهام،کمی بیمارم
اما گل من تو را بجا میآرم
دیشب که گل جدایی را می چیدی
با حرف دلت درون درون می دیدی
هیولا شد غم بسیار عمرم
شکسته شاخهی پر بار عمرم
دو رهبر خفته در بين دو بستر
دو عسكر خسته در بين دو سنگر
خوشم می آید از آب و هوا تا یار می آید
غزل میروید از آیینه ها، تا یار می آید
گهی آیینه، گاهی آب باشی
بهروی مخمل دل خواب باشی