كیام من، که با زمزمۀ باد میخوانم،
شرشر آبم یا که سکوت یک کوچه خلوت؟
باد از هر ویرانه ای كه بگذرد
لشكری در صدای اوست...
امتداد بازوان منی
چونان دانههای کاج...
پیشانیام را میبوسی و قسم میخوری
آخرین زنی هستم که دوستش خواهی داشت...
اولین زنی که مرا بوسید
لب های تو بود...
صبح...
صلح رفتن بود...
چه کسی جدایمان میخواست
دو درخت بلند قدیمی شاخه در شاخه را...
درود ای همزبان! من از بدخشانم...
همان مازندران داستانهای کهن...
خدا کند انگورها برسند
جهان مست شود...
همسایهها!
ما از نگاههای مکررتان بر ریخت مهاجرمان میشرمیدیم...
ما میمیریم
تا شاعران بیمار شعر بگویند...
این دیوار شماست
اجازه است خودم را بچسبانم؟