غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
چنان به قلب زمین و زمان عزا برپاست
که کربلا شده آن، این چو روز عاشوراست
سحرگاهان که عطری از غزلهای تو بر خیزد
هزاران گل به دور رود آوای تو برخیزد
پرستوی نگاهت تا در این دل لانه می سازد
شراب چشم شهلایت مرا دیوانه می سازد
و عاقبت به حضور بهار پی بردیم
به عطر گمشدهی روزگار پی بردیم
چارسو درخشیدن گرچه کار خورشید است
کوچه جماران هم در شمار خورشید است
دویدهام از پی تو بیسر، چه جستوجویی چه افتوخیزی
و تو چنان آهوان وحشی، ز سایهام نیز میگریزی
لهجهام درّ دری اما زبانم پارسیست
روح من شهنامه است و جسم و جانم پارسیست
تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت
کبود جامه ازین تنگنای درد گذشت
خوشا آهوی صحرا با لبانش نام ما گفته
مرنج ای دل که دلبر وصف ما یا ناسزا گفته
در من تمام درد جهان رقص میکند
چنگیز های چرخ زمان رقص میکند
هر بیوطن به یاد وطن گریه میکند
مرغ اسیر پشت چمن گریه میکند
سروگونه سالها در استقامت سوختیم
پیش امواج جهنم پر صلابت سوختیم