غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
عطر حضورت در زمین و آسمان جاری
فرزند خورشیدی و نورت در جهان جاری
از شیشه های شهر کابل خون چکان پیدا است
آیینه های شهر مان هر روز عاشورا است
ما آستین ترمَه دوز یَک چَپَن بودیم
ما دست گرم شال دَور یَک یخن بودیم
احتیاط اهل مدینه، که فضا چون شام است
خارجی خواندن با طعنه، خودش دشنام است
نگاهت میتراود چون گل شبتاب صحرایی
دلم را میبرد با خود به سمت شهر رویایی
جهنم است، جهنم نه نیمروزان است
گلوی کوچه چو دلهای کینهتوزان است
تا نقرۀ دو دست ترا خینه می رسد
جان بر لبم ز کشمکش سینه می رسد
دل من، چند متری، پیشتر از ابتدا برگشت
در آنسوها رها ماند و رها گشت و رها برگشت
ای کاش آغوش و شراب و آب و نان باشد!
دنیا برایت بهتر از افغانستان باشد
دختر وطن نداشت ولی آرزو که داشت
گلبرگهای تازه و خوش رنگ و رو که داشت
بر لب دریا، لب دریادلان خشکیده است
از عطش دل ها کباب است و زبان خشکیده است
میدود در پهنۀ هامون هیولایی
آهنین چنگ، آهنین تن، را برین پایی