غزلهای افغانی و کلاسیک فارسی در بخش اشعار کابلستان. غزلهای عاشقانه، عرفانی و اجتماعی با ریشه در میراث مشترک افغانستان و ایران. کاوش در غزلهای افغانستانی برای علاقهمندان به شاهکارهای شعر غنایی.
بزرگ بود و سواره، پر از صلابت و جولان
به سان ابر که بر گرده یال ریخته لخشان
قسم به چشم، نه چشمِ سیاهِ معمولی
که کافی است برایم نگاه معمولی
نیامدی و زمانه، زیاد زخمم زد
همیشه منتقد و انتقاد زخمم زد
چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمیدانم
نه ترسا و یهودیم نه گبرم نه مسلمانم
انتظار انتظار شیرینی است، گرچه که بیقرارمان کرده است
گرچه مانند گریه های غروب، سخت بی اختیارمان کرده است
دنیا تورا دگر به جهانت نمیدهد
آرامشی به روح و روانت نمیدهد
از مرز رد شدی، وطن تو زبان نداشت
یا داشت، هیچ حرف برای بیان نداشت
عجب! گاهی پلنگ است و گهی آهوست چشم یار
خدا را! راز هستی است یا جادوست چشم یار
با تو بارانم، خلوص ابرم و دریاستم
با تو مجنون معاصر، مهربان لیلاستم
حق می دهم تو خسته ای از رنج و درد سر
تعارف نکن کبوتر من میپری بپر!
طنین بغض موذن به گوش ماه رسید
اذان صبح به «حی علی الفلاح» رسید...
واسوخته و دود شده گم شده مردم
در آتش دستان که هیزم شده مردم