داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «ناصر، گربه و زنش»

ناصر عصبانی بود. کنج لبش میپرید کسی در مسجد طعنه اش داده بود. زنچو اش گفته بود. همانطوری که کف پایش را با ناخن میخاراند بالشت را زیر آرنجش کشید و منج‌های چهارپایی زیر پایش غج غج صدا دادند. با خود گفت: «مره زنچو گفت… ناصره… . زن خودش یادش رفته سه دفه سر لج و پای لج ده کوچه برآمد، همه ما دیدیمش مه عوضش میبودم هموجه جای دجای میکشتمش بگیریش که نگیرید خوده نمیگه پشت مره ورداشته مره زنچو میگه… یک روز نشانش مینم که کی زنچوس »
و اطرافش را نگریست. اتاق وسیع و فراخ بود. فرشی به جز یک گلیم کوچک اما قیمتی نداشت. پیشانیش قاش افتاده بود.
«از دست ای زن اکتای زبان خود مره پیش کل قریه‌گی ها به یک پیه کده شرمانده از دست زبان بی واک او مره زنچو میگن… ناصره زنچو میگن»
و لبش را گزید: «روزش بیایه کتش میفامم!»
ناصر یک تا چلم تی برنجی داشت با یکتا گربه زردرنگ و یک تا زن خوش رو. چلمش را از پدرش به ارث برده بود و گربه اش را از خانه همسایه اش آورده بود و زنش را که حسینه نام داشت در جنگی به غنیمت گرفته بود. چشمان زن و گربه اش یک رنگ داشتند. هر دو مانند دو تا زمرد پامیری سبز میزدند و میدرخشیدند. لبان باریک و دندان‌های ریز داشتند. هر دو جوان سختی دیده و بدرفتار بودند. مگر ناصر گربه اش را چون حرف شنو بود و در برابرش زبان نمیکرد بیشتر می پسندید و نازش میداد گربه اش هم حقه باز و حیله گر بود هر وقت او را میدید با ناز و کرشمه به پاهایش میچسبید کمرش را کمان میکرد و دمش را حلقه میساخت و تنش را به پاهای وی میشقید و «میو» میگفت و اظهار عشق و محبت میکرد. مگر حسینه چنین نبود. دختری بود بلند قامت با موهای سیاه و صورت سبزه و خوی پرخاشگر. تنها بزرگ شده بود و مثل یک گیاه هرزه خود رو، خودسر و حرف نشنو بود. مهر و محبت را نمیشناخت. خشن بود و زبانش مانند تیغی آب‌دیده برایی داشت، پدرش در جنگی کشته شده بود. مادرش را فروخته بودند و خودش غنمیت جنگی بود. ناصر از میان این سه تا ملکیتش ناز چلمش را بیشتر میکشید. هر روز زمانی که آفتاب از دیوار بلند منزلش پایین می‌افتاد، جامش را با اشتیاق بر میداشت، آبش را تازه میکرد سرخانه اش را ستره مینمود گردنش را دراز میکرد و زنش را صدا میزد: «حسینه… بر شو یک شوروای چرب تیار کو یک شوروای باغی.»
حسینه پاسخ میدادش باز همو سبیل مانده ره میکشی؟… باز دیگر شد؟
باز میخانی: چاره چیست همه اسیریم… هر روز همی کارت اس ای گپاره از کجا یاد گرفتی؟ همه اسیریم اسیر واهمه ها – واهمه هایش چیس دگه؟ …که کشیدی باز شروع میکنی همه اسیریم! همه اسیریم ای گپاره از کجا یاد گرفتی؟»
ناصر دهنش پس میرفت: «ای گپه همو مالمک میگفت ازو یاد گرفتیم از شاهپورک. او که نشه میشد. همی ره میخاند: همه اسیریم، اسیر واهمه ها و واهمه ها همه خود نگر… سالم شاهپور بود دگه. شورواره خوب چرب کنی.»
آنگاه زنش میرفت تا فرمایش شوهرش را اجرا کند. شوهرش، مرد میانه سال سبزه و خرد جثه بود. چشمان کوچک و بینی گوشتی داشت عصبانی و تند مزاج بود.
حسینه زیر لب غم غم میکرد: «هروخت همتو میگه نام شوروام مثل همی گیی مالم شاهپور د دانش شیشته!»
آن روز وقتی که سوی آشپزخانه به راه افتاد گربه همراهش شد؛ پا به پایش میرفت.
حسینه تهدیدش کرد: «پشتی! برو گمشو تو ام همدستش هستی خونمه بتمت میخوری.»
گربه «میو» گفت اما دنبالش را رها نکرد. حسینه اجاق کباب پزی را گرفت. با خود میگفت: «شوروا میگه و کباب میخایه مرد که دیوانه س. چلسش ره که کشید چیزی ره نمیبینه. دکه نمینامه که چی گفته چی فرمایش کنه هر چی که فرمایش کده بود. عوضش کباب میخانه خدا مرگم بشه که از ای مصیبت خلاص شوم خدا مرگ ام نمیشه نی اوره مرگ میشه نی مره!»
و صدایش را بلند کرد و پرسید: «او مرد که شوروا پخته کنم یا که کباب… او روز چه نزدیک دستمه شکستانده بودی… از دست چیلاقهایت گوشم تا حالی درد میکنه… شوروا گفتی مگم کباب خاستی!»
ناصر ابروانش را گره زد و چشمان سیاهش را کشید: «دانته بسته گو!»
– «نی راست میگم باز پسان مره زیر مشت و لغت نندازی… او سبیل مانده ره که کشیدی د جان خود نمیقامی!»
ناصر مشت خود را نشانش داد: «دختر سنگدان مردارته بسته کو، اگه قارم آمد…»
– «باز چی که قارت آمد. یک دو چیات خات زدی!»
– «زبانت بسیار دراز شده قارمه تبیار که میبرمش… مره ناصر میگن… جگر خورا کی گفته کباب، شوروا گفتم شوروای گوشت گوسفند.»
حسینه لبش را زیر دندان گرفت و با خود گفت: «زارت شوه… تیار میکنم.»
ناصر چشم را گرفت و به اتاقش رفت. گربه همراهش بود. وقتی چلمش را تازه میکرد، صدا زد: «یک دو تا مرج هم پرتو که چاریکاری شوه!»
و قوع را بالای سرخانه چلم گذاشت، سپس نی چلم را به لب گرفت: «یا بابه قوی مستان… هو هو یا بابه قوی مستانه» و دود را با قوت به سینه داخل نمود. جرقه های آتشی که از قوغ بالای تنباکو و میده‌گی‌های چرس بلند شده بود به اطراف پراکنده شد. «دور قبرت گلستان… هو هو هم در بهار هم در زمستان، هر کی بد بیره سر تیره!»
و دود فضای اتاق را انباشت و اشیای اتاق در میان دود گم شدند. کوزه آبی که در کنج اتاق بر دیوار تکیه داشت هم گم شد. خودش نیز در میان دود غایب شد. لنگی سیاه مشهدیش معلوم نمیشد. گربه اش هم در میان دود و غبار ناپدید گردید. تنها سخنان حسینه در گوشش طنین انداز بود: «شوروا پخته کنم یا که کباب… او روز که نزدیک دستمه شکستانده بودی از دست چیلاقهایت گوشم تا حالی درد میکنه …..»
ناصر لبش را زیر دندان فشرد. پیشانیش قاش عمیق برداشته بود: «دای روزا زبانش زیاد دراز شده!»
و بار دیگر نی چلمش را در میان دود و تاریکی در دهان گذاشت و کش نمود.
«یا بابه قوی مستان. هو هو هم د بهار هم د زمستان ایشه زدیم دیگیشه چارک چارک برسان!»
لحظاتی پس مستی و سکر وجودش را فرا گرفت. گفتی خودش هم دود شد و با دود چلم یکجا در فضای اتاق پراکنده و تجزیه گردید. با خود زمزمه میکرد: «چاره چیست، همه اسیریم، اسیر واهمه ها و واهمه ها همه خود نگر و ما معتاد خود نگری چاره چیست، همه اسیریم.» که بعد بالا سوی آسمانه اتاق نگریست. آسمان را از ورای چت و دود میدید. ستاره ها خوشه خوشه جمع بودند و بلبل میدرخشیدند و بادی سرد میوزید و ابرهای نازا
را هر طرف پراکنده میساخت. گرسنه بود دلش میشد دست دراز کند و از خوشه های ستاره گان یکیش را بگیرد و در دهان بگذارد. دید بر بام آسمان رفته است؛ در میان ستاره گان، در میان فرشته گان. از آنجا بهشت و دوزخ را میدید. جوب‌های شراب و شیر و عسل را با حور و غلمان میدید. زمین را، آدم‌ها را، زنان را میدید که مانند فرشته ها بال کشیده اند و در میان ابرها خودسرانه پرواز میکنند. یکبار حسینه را دید که در میان زنان ایستاده است و با ناز و کرشمه سوی علمانی نظاره دارد با خشم صدایش زد: «حسینه… او دختر سگ…»
حسینه جوابش را نداد با همان نگاه‌های زننده همیشه گیش سویش مینگریست : «برو قصیت مفت اس!» دید تنش سنگین شده بود. مانند سربی از حرکت مانده بود. غباری سرمه باری دماغش را در خود پیچیده بود با خود خواند: «چاره چیست، همه اسیریم، اسیر واهمه ها، و واهمه ها همه خود نگر و ما معتاد خود نگری چاره چیست، همه اسیریم!» در میان دود و مستی حسینه را دید که با منقلی آمد؛ منقل را میشناخت، آن را حسینه هر روز به همین اتاق می آورد. زغالش را تازه میکرد و سیخ‌های زنگ زده یی را رویش میگذاشت و با مقوایی یکه اش میزد.
گفتش: «دختر سنگ گشته ستم و تو دست زیر زناق ایستادی!»
و سوی منقل رفت حسینه گوشت و زغال را آماده ساخته بود. ناصر کارد را از میان ظرف گوشت برداشت: «یک توته جدا کنم»
حسینه طعنه اش داد: «سیرایی نداری… چشم گشته بان پخته شون!»
ناصر زبانش کلالت یافته بود: «مه د سیخ‌ها گوشت و دنبه تیر میکنم تو برو او اضو بیار حالی خفتن میشه. تا او بیاری سیخ‌هام پخته میشن!»
حسینه مثل همیشه بیگفتی کرد: «نمیبینی دستم بند اس!»
ناصر عصبانی شد. سوی حسینه با خشم دور خورد. کارد را نشانش داد: «صد دفه گفتمت کت مه زبان نکو!»
ناصر میدید که خیلی پر قوت است. کسی را توانایی ایستادگی در برابرش نیست. قریه در مشتش بود. لاحول گفت و برگشت پیش چلمش: «یا یا به قوی مستان، هو هو هو! دور قبرت گلستان هو هو هو! هم در بهار هم در زمستان… هرگی به بیره سر نبره.»
اتاق بار دیگر در میان بو و دود تند چلم غایب گشت. دوباره در جایش ایستاد و تلوتلو خوران سوی حسینه به راه افتاد: «دختر سگ پیشترک چی گفتی؟»
بعد نفهمید چی میکند. وقتی دوباره به حال آمد دید کاردی در دستش است. را پیش چشمانش برد. کارد خون آلود بود. با خود خواند: «و اسیر واهمه ها، و واهمه ها همه خود نگر… دختر سگ… گشنه ستم!»
و حس کرد که دهنش طعم گوشت کباب شده داشت. گوشه های جوف دهنش را با نوک زبانش جستجو نمود. ریزه های گوشت را حس کرد. مزه دیگر داشت.
اطرافش را نگریست. دودی تند و غلیظ در اتاق پخش بود دود مشامش را آزرد. زیر لب زمزمه کرد: «چاره چیست همه اسیریم، اسیر واهمه ها!»
و در جایش نشست. سرش میجنبید. دیوارها در میان دود مانند شبح یی ایستاده بودند. رنگ و رخسارشان ناهویدا بود. ناصر با خود گفت: «های کیس که د ای نیم شو ناله میکنه؟ مگم نمیفامه که به استراحت هستم… مگم خبر نداره که به اینچه ستم! نمیفامه که ناصر…»
دید گربه بدنش را به او میشقد. بدنش گرم و نرم بود پشتش را کمان کرده بود و چشمانش مانند دو دانه تشله آتشین میدرخشیدند. تنش بوی خون میداد؛ خون آدمیزاد. با پایش او را تیله کرد: «پشتی…»
گربه دور نرفت. چشمانش همچنان میدرخشیدند و میو میگفت و سوی وی مینگریست: «گفتم پشتی گم شو!»
و اینبار لگدی محکم سوی وی پرتاب نمود مگر به گربه نخورد. لگدش هوا را شکافت
«از دست ای پشک… اصلن از دست حسینه… صد دقه گفتمش ای پشک ره د تندور بنداز ننداخت. امدفه هر دوی شان ره د تندور میندازم. هرودی شانه پشتی»
به نظرش آمد که گربه سوی دیوار اتاق رفت. دید روی دیوارها راه میرود. گربه یی زرد رنگ بود. پشم نفیسی داشت مانند ابریشم بود. ناصر دید که گربه میخواند. همان تصنیقی معلم شاهپور را میخواند: «چاره چیست، همه اسیریم اسیر واهمه ها و واهمه ها همه خود نگر و ما معتاد خودنگری… چاره چیست، همه اسیریم!»
از گربه بدش آمد : «بی حیا، دروغ میگه نی اسیر اس و نی معتاد… دروغ میگه! فقط دروغگوس. تنها یاد داره دروغ بسرایه. تنها یاد داره جل همسایه ره دزدی کنه، تنها یاد داره کفترای مره بخوره ای پشک تنها دز اس… دز اسیر! در معتاد!»
و سرش به جنبش افتاد دنیا دور سرش چرخید: «دز اسیر… معتاد دروغ!»
دید با کلکش جانب گربه نشانه گرفته است. نگاهش به نوک انگشتانش افتاد؛ دید انگشتانش سرخ میزنند. خون آلود استند از خود پرسید: «چرا انگشتایم خون پر اس؟ چرا مه اینچه ستم؟ د ای اتاق چی میکنم؟ ای دود از کجا میایه؟»
زنش یادش آمد. صدایش زد: «حسینه!… او حسینه… او دختر سگ!»
زنش جوابش را نداد. اندوهی وجودش را فرا گرفت: «حسینه جواب مره نداد. هر روز تا زبان و از میکدم تا صبح چرس میکد. اما حالی جوابم ره نمیشه دختر سگ… بد هوا شده چیزی نگفتمش بد هوا شده که.»
خواست از جایش برخیزد، دید نمیتواند. پاهایش سست و بی حال بودند. چیزی از درون وجودش ناتوانش میساخت نیرویش را جمع نمود: «او دختر سنگ ای بوی سوختگی از چپس؟ کبابه نسوختانده باشی که جگرته میخورم!»
و با زبانش میده گیهای گوشت را در دهنش این بر و آن بر کرد: «همه اسیریم… اسیر واهمه ها…»
اتاق کم کم روشن میشد. دستگ‌های چت نمایان میشدند. با خود گفت: «گشنه ستم.»
دید توته بی استخوان در دستش است. استخوانی که تمام گوشتش را مکیده بود. خیالش آمد کدام استخوان قبرغه گوسفند است.
استخوان را پیش چشمانش برد. استخوان قبرغه نبود. دو بند استخوان بود. دو بند کوتاه و کوچک سر و پای آن را از نظر گذراند. گفتی خاطره یی به گونه یی به ذهنش رسید. استخوان بوی گوشت سوخته میداد. روی چهار دست و پا به خزیدن در اتاق پرداخت.
اتاق روشن شده بود زیر پایش تر و لزجی بود. به نظرش آمد که حسینه سطل آب ظرف شویی را در اتاق خالی کرده است. فرش را با دست امتحان کرد. انگشتانش تر شدند. انگشتش را با زبان لیس زد بوی خون داشت. این بو برایش آشنا بود؛ آن را میشناخت با خود گفت: «خون… چاره چیست همه اسیریم، اسیر واهمه ها و واهمه ها همه خونخور و ما معتاد خود نخوری چاره چیست، همه خونخوریم!»
صدایش بلند و بلندتر شد: «همه خونخوریم… همه خونخوریم!»
و صدایش در اتاق میپیچید: «همه خونخوریم…! خونخوریم!»
سرش دور میخورد. احساس کرد گربه هنوز هم در جوارش ایستاده است. تنش گرم است و دهنش خون آلود میباشد. ناصر بالکدی زدش: «برو گمشو، تنهایم بان!»
مگر گربه از جایش تکان نخورد. قاصر بر آشفته شد: «پشتی… میخایی ترام کباب کنم… د همی منقل؟ د همینجه پیش روی حسینه؟»
و سوی منقل آتش رفت. قوغ‌های آتش زیر لحاف خاکستر آرامیده بودند. قوغ‌ها بوی خون خشکیده میدادند. کور مال کورمال سرپایی هایش را جستجو کرد. وقتی یافت شان در جایش ایستاد. مانند آدم‌های مست میناوید و تلو تلو میخورد.
– «چاره چیست. همه اسیریم… اسیر واهمه ها و واهمه ها همه خونخور و ما معتاد خونخوری چاره چیست، همه خونخوریم که.»
و بار دیگر به توته های استخوان نگاه کرد. دوبند کلک آدمی بود. زبانش را در کامش گردانید. ریزه های گوشت کباب شده زبان حسینه را حس نمود. با خود مغرورانه گفت: «دیگام کت به زبان کنه کت شوی خود گفتم زبان نکو که زبانت ره میبرم. باور نمیکد؟… گفتمش کلکته طرف من بلند نکو که میبرمش باور نمیکد!»
و سوی منقل آتش رفت که در جوارش لاشه پرخون و نیم جان حسینه افتاده بود و خون اتاق را انباشته بود.
مرد همچنان که میناوید، توته بی استخوان را سوی گربه پرتاب نمود: «بخور!…»
گربه میو گفت. سرش را جنباند و سوی دروازه رفت. ناصر صدایش کرد: «نرو! کی گفتت که برو!»
گربه در جایش ایستاد. مرد افزود: «نرو!… گفتم نرو! بیا ببینش چطور طرفم بدید سیل داره! پدرم گفته بود زنت اگه طرفت بد بد سیل که چشمایش ره بکش – حالی آتش ره یکه کو افوغها ره تازه کو که نوبت کباب چشم اس! همه اسیریم، اسیر واهمه ها… همه خونخوریم اسیر خونخورها!»
گربه دم دروازه ایستاد. لب‌هایش را لیسید و با دست پاکیزه نمود. چشمانش میدرخشیدند. گفتش: « همه کباب چشمه خوش ندارم برو دست و رویت ره تازه کوا… صوب شده. نمیشنوی؟ صدای آذان ره نمیشنوی.»
مرد اندیشمند شد. با خود گفت: «آن ولا، راست میگه.»
و تلو تلو خوران جانب دروازه به راه افتاد: «آن ولا، راست میگه!»
در بیرون بادی سرد میوزید و هوزی دردناک از سیم شکم انداخته سر کوچه شان ناله کنان بر میخاست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

ببرک ارغند