داستان‌های اخیر

داستان کوتاه «غزنی والا»

“غور، غورغور… ديت ديت، ديت…«

– غزنى واله، هَلَه غزنى واله، سوار شين بدوين كه موتر رفت.

نفس تازه كرد و دوباره چيغ كرد:

– هَلَه غزنى واله!

بعد رو به مادرش كرد و گفت:

مادر جان سوار شو، تو پالوى خودم دَ ‏سِت بشى.

مادرش لبخندى زد و گفت:

– خو بچيم، هروقت ديگه مسافرا سوار شدن ما استم.

دستش را روى اَرنگ ماند:

– «ديت ديت…»

بعد چيغ زد:

– هله غزنى واله، كسى دَ جاى مُو نمانه.

مادرش دست روى گوشش گذاشت و گفت:

– واى ی ی …، قرار ی بچيم. گوشايم رَه كر كَدى.

توجهى به گپ مادرش نكرد و دوباره گفت:

– كُلَّگى سوار شدن؟ كسى دَ جاى نمانده؟

مادرش جواب داد:

– اَرى بچيم، حركت كو بخير.

يك دستش را بالا برد روبه روی صورتش گرفت و گفت:

– دعاى خير، غورغور…

از پيچ گوشه خانه دور خورد. مادرش گفت:

– هوش كو بچيم كه دَ ديوال بند نكنى.

با غرور جواب داد:

– نترس! از ما وارى موتروان قابل دَه كل بازار پيدا نمیشه.

هرموقع كه پشت اِشترينگ می نشست زور مى ‏زد كه كابلى گپ بزند. مادرش از اين لهجه او بى ‏اندازه خوش مى ‏شد، به همين خاطر هرچه بيشتر مى ‏پرسيد، لبخند زد و گفت:

– شكر كنم در تو بچيم، بچيم شكر موتروان شده!

رو به مادر گفت:

– مادرجان! تو كلينر مه استى، بیزامت كِرارَ جمع كو.

مادر كه پهلويش نشسته بود، جواب داد:

– واى خاك دَ سرم، اَميقَه زود؟ مردم كه رسيد كِرارَ جمع میکنَنْ بچيم.

– نِه ‏نِه، حالى جمع كو كه موتر تيل نداره، تيل میخرم.

مادر لبخندى زد و گفت:

– خو، تو بورو مه جمع میکنم.

او به راهش ادامه داد :

“غورغور… دیت دیت …..”

مادرش پرسيد:

– اينى خاتون ملك كلبى روپيه نداره، دَ قرض‏اَم میبرى يا نه؟

به تندى جواب داد:

– نِه،نِه، دَ قرض نمیبَرُم، هركس پيسه نداره تا شوه نَه نهِ سلام تا شو، تا شو.

مادرش وساطت كرد:

– خيره بچيم، گناه داره.

باقهرو هيبت جواب داد:

– نِه،نِه، ديروز ما قدآغای خو رفتم دَه دكان‏شى يك پاو بوره دَ قرض نداد گوِ سگ…

مادر زير لب خنديد و گفت:

– خيره خاله جان، تو پس قد ديگه موتر بِيَه، حالى نمیبره ديگه…

موتروان به راهش ادامه داد: «غور… غور…»

مادرش دوباره پرسيد:

– اينه خاتون حاجى زمان‏ام روپيه نداره.

– نه،نه تا شُو خاله، تاشو.

مادر به آرامى گفت:

– واى بچيم، اگه اوره نبرى صبا اَجى زمان خدای نکده آغای توره از دهقانی جواب ميده.

ساكت شد و كمى فكر كرد و گفت:

– خو،پس باشه يك خاله ره دَ قرض میبرم.

موتر به سرعت میرفت. مادر كه در كنارش نشسته بود، گفت:

– اَستا اَستا بچيم، كه خدا نكده چَپَه مَپَه نكنى.

همان‏طور كه نفس‏ نفس میزد، جواب داد:

– نترس، از مه وارى موتروان قابل دَ كل بازار نيس، اِى موتر دَ اَسانى چپه نمیشه… غورغور… چس …

صدا كرد:

– تا شوين، تا شوين كه پنجر شد، لامذب

بعد گفت:

– جَك بيار اُو كلينر، اُو كلينر، زود شو جك بيار.

مادر با بی حوصلگی گفت:

– مَه بگیر اِنیام جك.

با يك پاى موتر را روى جك بالا برد. احساس میكرد چيزى به پايش فرورفته است. روى يك پايش ايستاد و با كف دستش كف پايش را تكاند و گفت:

– پنچرى گرفته شد؟

مادر در حالیکه سرش پايين و گرم کارخودش بود، جواب داد:

– اَرى حركت كو بخير.

– جكَ بوبر دَ جايشى بان.

و چيغ كرد:

– سوار شوين، سوار شوين. «غور… غور… ديت… ديت…»

مادر كه در كنارش همان‏طور مشغول بود، پرسيد:

– اى موتر ما چى نام د َارَه بچيم؟

چابك جواب داد:

– مينیبَس می نی بس… يك‏يك نفر ازى موترا داره، «ديت‏يدت، ديت.»

مادرش با هيبت صدا كرد:

– اَرام‏تر، گوشاى مَه رَه پاره كدى.

زير لب خنديد و از پشت شيشه به بيرون نگاه كرد. مرغك‌‏ها با چهچه از روى سرشان اين ‏طرف و آن‏ طرف میرفتند و برگ‌هاى درختان در اثر وزش شمال بهارى پرپرك میكردند. در همان حال دست دراز كرد و شيشه را باز كرد.

– مه صدقه تو، قرارتر بورو، پشت سر خُو سيل كو گرد و خاكَه؟

– تيل خلاص كد بن پیر.

ايستاد شد، دست دراز كرد و از پشت شيشه گيلاس آب را گرفت تا آخر سر كشيد. از شيشه به بيرون چشم دوخت. رو به مادرش گفت:

– سيل كو بلگاى درختا چقه سَوُز شدن.

و به راهش ادامه داد: «غور…غور…»

صداى پدرش را شنيد:

– خيال بچيم! اُو خيال!

وارخطا شد! «غور، غور…. چيس.»

– تا شوين، تا شوين كه بيگارى يِه، دَ نظرم بيگارى يه تا شوين كه بيگارى اَمد.

بعد رو به مادرش كرد و گفت:

– يك لاظه هوشت طرف موتر باشه، بورم قوماندان چى میگه.

بعد چوب را كنار مادرش گذاشت و دويده بيرون رفت.

وقتى نفس ‏نفس‏ زنان برگشت، گفت:

آغایم میگه يك پيله چاى دم كو. بعد بدون معطلی دويد و صدا كرد:

– مسافرا سوار شوين.

مادر در حالى كه طرف تندورخانه میرفت. گفت:

– بَسه بچيم، سر و روى خُو سيل كو، پُر از عرق.

بدون توجه به گپ مادرش چوب را از روى رخت‌‏هاى كنار مادرش برداشت و بين دوپايش گذاشت و روى آن سوار شد و دوباره شروع كرد: «غورغور… غور… ديت ديت هَلَه هَلَه غزنى واله.

سر از نو شروع کرد به دور اطاق چرخیدن.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

عبدالواحد رفیعی