“غور، غورغور… ديت ديت، ديت…«
– غزنى واله، هَلَه غزنى واله، سوار شين بدوين كه موتر رفت.
نفس تازه كرد و دوباره چيغ كرد:
– هَلَه غزنى واله!
بعد رو به مادرش كرد و گفت:
مادر جان سوار شو، تو پالوى خودم دَ سِت بشى.
مادرش لبخندى زد و گفت:
– خو بچيم، هروقت ديگه مسافرا سوار شدن ما استم.
دستش را روى اَرنگ ماند:
– «ديت ديت…»
بعد چيغ زد:
– هله غزنى واله، كسى دَ جاى مُو نمانه.
مادرش دست روى گوشش گذاشت و گفت:
– واى ی ی …، قرار ی بچيم. گوشايم رَه كر كَدى.
توجهى به گپ مادرش نكرد و دوباره گفت:
– كُلَّگى سوار شدن؟ كسى دَ جاى نمانده؟
مادرش جواب داد:
– اَرى بچيم، حركت كو بخير.
يك دستش را بالا برد روبه روی صورتش گرفت و گفت:
– دعاى خير، غورغور…
از پيچ گوشه خانه دور خورد. مادرش گفت:
– هوش كو بچيم كه دَ ديوال بند نكنى.
با غرور جواب داد:
– نترس! از ما وارى موتروان قابل دَه كل بازار پيدا نمیشه.
هرموقع كه پشت اِشترينگ می نشست زور مى زد كه كابلى گپ بزند. مادرش از اين لهجه او بى اندازه خوش مى شد، به همين خاطر هرچه بيشتر مى پرسيد، لبخند زد و گفت:
– شكر كنم در تو بچيم، بچيم شكر موتروان شده!
رو به مادر گفت:
– مادرجان! تو كلينر مه استى، بیزامت كِرارَ جمع كو.
مادر كه پهلويش نشسته بود، جواب داد:
– واى خاك دَ سرم، اَميقَه زود؟ مردم كه رسيد كِرارَ جمع میکنَنْ بچيم.
– نِه نِه، حالى جمع كو كه موتر تيل نداره، تيل میخرم.
مادر لبخندى زد و گفت:
– خو، تو بورو مه جمع میکنم.
او به راهش ادامه داد :
“غورغور… دیت دیت …..”
مادرش پرسيد:
– اينى خاتون ملك كلبى روپيه نداره، دَ قرضاَم میبرى يا نه؟
به تندى جواب داد:
– نِه،نِه، دَ قرض نمیبَرُم، هركس پيسه نداره تا شوه نَه نهِ سلام تا شو، تا شو.
مادرش وساطت كرد:
– خيره بچيم، گناه داره.
باقهرو هيبت جواب داد:
– نِه،نِه، ديروز ما قدآغای خو رفتم دَه دكانشى يك پاو بوره دَ قرض نداد گوِ سگ…
مادر زير لب خنديد و گفت:
– خيره خاله جان، تو پس قد ديگه موتر بِيَه، حالى نمیبره ديگه…
موتروان به راهش ادامه داد: «غور… غور…»
مادرش دوباره پرسيد:
– اينه خاتون حاجى زمانام روپيه نداره.
– نه،نه تا شُو خاله، تاشو.
مادر به آرامى گفت:
– واى بچيم، اگه اوره نبرى صبا اَجى زمان خدای نکده آغای توره از دهقانی جواب ميده.
ساكت شد و كمى فكر كرد و گفت:
– خو،پس باشه يك خاله ره دَ قرض میبرم.
موتر به سرعت میرفت. مادر كه در كنارش نشسته بود، گفت:
– اَستا اَستا بچيم، كه خدا نكده چَپَه مَپَه نكنى.
همانطور كه نفس نفس میزد، جواب داد:
– نترس، از مه وارى موتروان قابل دَ كل بازار نيس، اِى موتر دَ اَسانى چپه نمیشه… غورغور… چس …
صدا كرد:
– تا شوين، تا شوين كه پنجر شد، لامذب
بعد گفت:
– جَك بيار اُو كلينر، اُو كلينر، زود شو جك بيار.
مادر با بی حوصلگی گفت:
– مَه بگیر اِنیام جك.
با يك پاى موتر را روى جك بالا برد. احساس میكرد چيزى به پايش فرورفته است. روى يك پايش ايستاد و با كف دستش كف پايش را تكاند و گفت:
– پنچرى گرفته شد؟
مادر در حالیکه سرش پايين و گرم کارخودش بود، جواب داد:
– اَرى حركت كو بخير.
– جكَ بوبر دَ جايشى بان.
و چيغ كرد:
– سوار شوين، سوار شوين. «غور… غور… ديت… ديت…»
مادر كه در كنارش همانطور مشغول بود، پرسيد:
– اى موتر ما چى نام د َارَه بچيم؟
چابك جواب داد:
– مينیبَس می نی بس… يكيك نفر ازى موترا داره، «ديتيدت، ديت.»
مادرش با هيبت صدا كرد:
– اَرامتر، گوشاى مَه رَه پاره كدى.
زير لب خنديد و از پشت شيشه به بيرون نگاه كرد. مرغكها با چهچه از روى سرشان اين طرف و آن طرف میرفتند و برگهاى درختان در اثر وزش شمال بهارى پرپرك میكردند. در همان حال دست دراز كرد و شيشه را باز كرد.
– مه صدقه تو، قرارتر بورو، پشت سر خُو سيل كو گرد و خاكَه؟
– تيل خلاص كد بن پیر.
ايستاد شد، دست دراز كرد و از پشت شيشه گيلاس آب را گرفت تا آخر سر كشيد. از شيشه به بيرون چشم دوخت. رو به مادرش گفت:
– سيل كو بلگاى درختا چقه سَوُز شدن.
و به راهش ادامه داد: «غور…غور…»
صداى پدرش را شنيد:
– خيال بچيم! اُو خيال!
وارخطا شد! «غور، غور…. چيس.»
– تا شوين، تا شوين كه بيگارى يِه، دَ نظرم بيگارى يه تا شوين كه بيگارى اَمد.
بعد رو به مادرش كرد و گفت:
– يك لاظه هوشت طرف موتر باشه، بورم قوماندان چى میگه.
بعد چوب را كنار مادرش گذاشت و دويده بيرون رفت.
وقتى نفس نفس زنان برگشت، گفت:
آغایم میگه يك پيله چاى دم كو. بعد بدون معطلی دويد و صدا كرد:
– مسافرا سوار شوين.
مادر در حالى كه طرف تندورخانه میرفت. گفت:
– بَسه بچيم، سر و روى خُو سيل كو، پُر از عرق.
بدون توجه به گپ مادرش چوب را از روى رختهاى كنار مادرش برداشت و بين دوپايش گذاشت و روى آن سوار شد و دوباره شروع كرد: «غورغور… غور… ديت ديت هَلَه هَلَه غزنى واله.
سر از نو شروع کرد به دور اطاق چرخیدن.
