هوا مِهآلود بود. ابرهای تیره و تارِ ماهِ دلو، آسمان کابل را پوشانده بود. صدای بلندگوها در خم و پیچ کوچه میرقصیدند. کفش کهنه، نان خشک، بطری خرابه میخریم. صدای دیگری که قدرت بیشتری برای فریاد زدن داشت، سعی میکرد تا بر صدای قبلی بچربد. کچالو، پیاز، بادنجان رومی، ترکاریِ تازه داریم. شدّتِ صداها، گوشهای کوچه را میآزرد.
حلیمه، جالۀ سفیدِ کلکین را کنار زد. روشنایی خاکستری، چهرۀ قالین کهنۀ سرخ و دیوارهای فیروزهایِ رنگ و رو رفته را پوشاند. کلکین را باز کرد. سرش را از شیشۀ کلکین به کوچه برد. سیلیِ بادِ سرد، به صورتش خورد. زیر لب گفت:
هوای امروز، شباهت عجیبی به سرگذشتِ من دارد. سیاه، تیره، خاکستری و سرد.
سپس نگاهش را به آسمان دوخت و با خود گفت:
ای آسمان! اگر دلگیر شوی، اشکهایت بر سینۀ زمین جاری میشود، آنگاه زلال خواهی شد. غمهایت را آغوش زمین بر خواهد داشت. اما غمهای مرا چه کسی برمیدارد؟ اشکهایم جز پیراهنِ خودم، چه کسی را تر خواهد کرد؟
برگشت تا بسترِ خوابش را جمع کند. صدایی از دهلیز، افکارش را بههم ریخت. صدای مادرِ محمود بود. حلمیه نجواکنان گفت:
خدا خیر کند. این زن مرا رها نمیکند. من هم نمیتوانم او را رها کنم. سرم اَمباق آورد، شب و روز خدمتش را میکنم، هر چه میخواهد انجام میدهم، اما فقط نتوانستم اولادی به دنیا بیاورم تا اندکی با من مهربان شوند. کورهام کور است و روزگارم سیاه. بندهایی را که به زیارت سخی بستهام نیز گرهگشای مشکلم نشدند.
چند مشت به درِ اتاقِ حلیمه به شدت کوبیده شد. حلیمه در حالی که از اتاق بیرون میرفت، روسریِ سیاه را روی موهای کمپشتش منظّم کرد. دستی به صورتش کشید. چشمهایش متورّم بود. یادش آمد که شب را بسیار گریسته بود. صورتِ کشیده، بینی کوتاه، ابروهای کمپشت و نامنظّم با چشمهای متورّم و گودافتاده، پوست گندمی و تکیدۀ او را بیشتر از سنوسالش نشان میداد. مشت خود را بست و سپس به پیشانیاش کوبید. با خشم گفت:
خدا به من هیچچیزی نداده. نه زیبایی، نه اولاد، نه شوهرِ خوب، نه مادر و پدرِ مهربان. هیچی نداده. من لیاقت زندگی را هم ندارم. همین نوکری اَمباق و خانوادۀ محمود نیز از سرم زیاد است. خدا مرا نوکر پیدا کرده. سرنوشت من هم همین است. زنی که اولاد نداشته باشد، درختِ خشک و بیثمر است. دیر یا زود از جایش کنده میشود.
دروازۀ اتاق را باز کرد. چشمهای پُر از خشم و نفرتِ مادر و پدر محمود او را آزار داد. سرش را پایین انداخته و خودش را به آشپزخانه رساند. صدای غرّیدنِ مادرِ محمود که زن چاق و تنومندی بود و گوشۀ دهلیز کنار شوهرش نشسته بود_ به گوشش آمد که میگفت:
روز تا شام فقط میخورَد و میخوابد. دودگُلِ خشک، نزدیک چاشت شده هنوز چای صبح را دم نکرده.
پدرِ محمود نیز گفتههای زنش را تایید میکرد. حلیمه سعی میکرد حرفهای نیشدارشان را به دل نگیرد. مصروفِ دَم کردنِ چای و تنظیمِ سفرۀ صبحانه شد. محمود، با پیراهنتنبانِ سرمهایرنگ محلّی، موهای کوتاهِ منظّم، قدِ بلند و ریشِ سیاه با زینب که پیراهنِ سرخِ حاملگی را به تن داشت، با شکمِ شبیه توپ بیرونزده از پیراهن، روسری سفید و صورتِ آرایشخورده از اتاق خواب به دهلیز آمدند. زینب، زنِ دوم محمود هشت ماهه باردار بود. حلیمه زیر چشم نگاهی به محمود انداخت. محمود بدون اینکه توجهی به حلیمه داشته باشد، به مادرش گفت:
چرا گل صبح اعصابت خراب است مادر؟
مادرِ محمود که منتظر چنین لحظهای بود، با تمام خشمی که در درون داشت فریاد زد:
از دستِ این خشکِ بیثمر به آدم کجا اعصاب میمانَد. ساعت هشت صبح شده، هنوز چای دم نکرده. وقتی هم که کاری انجام میدهد، هفت پشت آدم را به لرزه میاندازد، از بس با ناز و کرشمه راه میرود. روز و شب فقط میخورَد و میخوابد.
محمود، نگاه خشمآلودش را به حلیمه دوخت. حلیمه از ترس سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. نیش و کنایههای زینب نیز به فضای متشنّج خانه افزوده بود. زینب با صدای بلند به همه گفت:
چرا محمود او را تا حالا طلاق نداده؟ او را میخواهد چه کار کند؟
محمود، با همان خشم درونی که نسبت به حلیمه داشت، گفت:
او فقط نوکرِ این خانه است. هر خانهای نوکر لازم دارد. کارهای خانه را تو که نمیتوانی انجام بدهی. مادرم که از درد پای و کمر مینالد. دخترانش را هم که عروس کرده. چه کسی باید به کارِ خانه رسیدگی کند؟
زینب و مادرِ محمود زیر لب چیزی گفتند. حلیمه غوغای درونش را ظاهر نکرد. سرِ سفره نشستند. پدرِ محمود گفت:
اوضاع دکان در چه حال است؟
از آمدنِ طالبان من فایده کردهام. مردم مجبورند چادری بپوشند، چادری زیادی را فروختهام. دو خیاط جدید به کارگاه چادریدوزی اضافه کردهام. کار و بار خیلی خوب است.
حلیمه، در گوشهای سربهزیر نشسته بود. محمود با زینب و مادر و پدرش خداحافظی کرد و رفت. پدر محمود نیز دنبال کاری بیرون رفت. حلیمه با عجله پیالههای ناشسته را جمع کرد و همراه سفره بُرد.
صدای زینب حلیمه را فراخواند و گفت:
امروز هوس آشک کردهام. میدانی که زن حامله هوسهایش دستِ خودش نیست.
باز گفت:
ها راستی تو که باردار نشدی تا بفهمی. چاشت برایم آشک خوشمزّه پخته کن.
خشویش نیز تایید کرد:
زینب راست میگوید. زن حامله هر چه که بخواهد، باید برایش آماده شود. تو که کار دگه نداری. از حالا شروع کن به آماده کردن.
حلیمه در حال شستن ظرفها، به یاد آورد که محمود او را خیلی دوست داشت. اما از وقتی که فهمید نمیتواند صاحب اولاد شود، کمکم از او دور شد. حرفهای مادرش نیز او را از راه بهدر کرد. تا اینکه یک روز مادرش گفته بود:
پایم لبِ گور رسیده، ولی هنوز صاحب نواسه نشدهام. مردم را ببین که یک سال از عروسیشان تیر نشده، اولاد در بغل دارند. سه سال از عروسی تو تیر شده، هنوز یک اولاد هم نداری. باید برایت دختر دیگری پیدا کنم.
محمود هم قبول کرده بود. زینب را که دختر همسایۀ خواهرش بود، به محمود خواستگاری کرد و عروسی گرفت.
زینب، هرچند بیسواد است، اما حالا که حامله شده و برای محمود و مادرش بچه به دنیا میآورَد، تاج سرِ همه شده. ولی من خدمتکارشان.
حلیمه عرقِ اندوه پیشانیاش را با ساق دست پاک کرد و زیر لب گفت:
مادر و پدرم میدانند که دخترشان نوکرِ خانۀ شوهر شده، کورهاش کور است، حالا که شبیه بیوهها هم شده، چون شوهرش را زن دیگری به غارت برده. مدّتهاست سرِ شوهرش را به آغوش و بسترش ندیده؛ ولی هنوز هم میگویند که خانه و زندگیات همین است. شاید یک روزی خدا برایت اولاد بدهد. باید سرنوشت خود را بپذیری. طلاق گرفتن کار ناپسندیست. مردم میخندند، بد میگویند. دختر وقتی با پیراهنِ سفید خانۀ شوهر میرود، باید با کفن از آن خانه بیرون شود.
رنج و اندوه بر حلیمه غلبه کرد. به فرار اندیشید. یادش آمد که در حاکمیتِ طالبان، کجا میتواند فرار کند؟ با تلخی گفت:
طالب، مرا به این روز رسانده. صنف ده بودم که طالب آمد، مکتب بسته شد. چشم همۀ فامیل به دختران جوان گره خورد. همه گفتند که باید دختران را عروس کنیم، مبادا طالب آنها را ببرد. مادر و پدرم به اولین خواستگاری که آمد، مرا شیرینی دادند. محمود از آشنایانِ پدرم بود. مادر و پدر محمود میگفتند که خدا چهار دختر و فقط یک بچه به ما داده. محمودِ ما بسیار نازدانه است. دنبال دختر خوب زیاد گشتیم تا اینکه حلیمه را پیدا کردیم. مادر و پدرم چهقدر حرفهایشان را که برای خوشبختی من زده بودند، باور کرده بودند.
حلیمه آه کشید و گفت:
اگر طالب نمیآمد، حالا من مکتب و دانشگاه را خلاص کرده بودم. آزاد بودم. وظیفه و درآمد داشتم. کسی نمیتوانست مرا به این زندگی سنجاق بزند. اما حالا چه؟
شالش را منظّم کرد، که دردِ ناگهانیِ سرش، او را به یاد اتفاقی انداخت که چند روز پیش رخ داده بود. حلیمه در اتاقش نشسته بود که زینب با نیش و کنایه وارد شد.
چرا گورت را گم نمیکنی؟ از جان ما چه میخواهی؟ از این خانه چه میخواهی؟
اینجا خانۀ من است. کجا بروم؟ آدم از خانهاش چه میخواهد؟
_ این خانه مال کسی است که اولاد بیاورد. مال من است.
زینب، این همه سرِ من اولاد اولاد نکن، از خدا بترس. مبادا خداوند داغش را به دلت بمانَد.
در همان ساعت محمود به خانه رسیده بود. زینب صدایش را بلند کرد تا محمود را متوجه اوضاع کند. فریاد میزد:
محمود کجایی! بیا ببین که حلیمه طفلِ ما را نفرین میکند.
محمود، سر رسید و بدون پرسشی از حلیمه به سر و صورتِ او کوبید.
تو که نتوانستی برایم فرزندی بیاوری. حالا که زینب حامله شده، از حسادت و تنگچشمی دیده نمیتوانی؟
گریههای پیهم، امانِ حلیمه را گرفته بود. صدای خندههای مادر محمود با زینب را میشنید که دربارۀ او میگویند و او را مورد تمسخر قرار میدهند. با خود خواند:
درختِ بیثمر بیده خدایا
دلم از یار نومیده خدایا
مادر محمود آواز حلیمه را شنید. خندۀ بلندی کرد و گفت:
درخت بیثمر چه خوب میخوانَد. خودش را خوب میشناسد.
زینب نیز با گفتههای مادرِ محمود خندید و گفت:
وقتی یک زن نتواند اولاد بیاورد، به چه دردی میخورد؟ اصلاً باید از خجالت خودش را بکشد.
مادرِ محمود گفت:
این زنکۀ هرزه ارزش کشتن هم ندارد. کاش از سرم سَبیل میمانْد. روز و شب جلوِ چشمهایم راه میرود. شیطان میگوید لاحول ولا.
زینب گفت:
راستی فرزانه دخترتان به صفاکار نیاز داشت. نالین و بالشتهایش را از نو درست میکند. چرا حلیمه را راهی نمیکنی؟
مادر محمود چشمهایش را کلان کرد و گفت:
آفرین زینب جان، خیلی فکر خوبی است. فردا او را راهی میکنم. جانِ بیننگ به چه درد میخورد؟ حدّاقل به کارهای خانۀ من و دختران رسیدگی کند.
حلیمه خشمگین شد. سعی کرد تا خودش را آرام نگهدارد. ناگهان کلمههایش به سمت مادر محمود پرتاب شدند.
من نوکرِ خانۀ دخترانت نیستم. حق ندارید با من اینطور رفتار کنید. اگر صاحب اولاد نشدم دست من که نیست. کار خدا است.
مادرِ محمود که چشمهایش گِرد شده بود، با خشم فریاد زد:
تو خشکِ بیثمر با من زباندرازی میکنی؟
حلیمه که خشم درونش بر زبان جاری شده بود، فریاد زد:
اگر تو نبودی شوهرم سرم اَمباق نمیآورد. شاید تداوی میکردیم، اولاددار میشدم. از دستِ تو روزگارم سیاه شده.
زینب به طرفداری از مادرِ محمود فریاد کشید و گفت:
_ حتماً انتظار داشتی پس از سه سال اولاددار نشدن، محمود تمام عمرش را به پای تو کورِ بیثمر میگذراند. خجالت چیز خوبی است.
خشم و نفرت سراسر وجودِ حلیمه را پر کرده بود. حلیمه رو به مادر محمود کرد و گفت:
خدا جزای تو زنکۀ مکّار را خواهد داد. روزگار مرا سیاه کردی، سرم اَمباق آوردی، شوهرم را از آغوشم بیرون کردی. خدا سرِ دخترانت بیاورد.
مادر محمود با خشم و فریاد به حلیمه حمله کرد. از موهایش او را روی زمین کشید. حلیمه همچنان مقاومت میکرد. زینب نیز با خوشحالی به مادر محمود فریاد میزد:
محکمتر بزن زنکۀ بی چشم و روی را. جرأت کرده به تو بیاحترامی کند.
مادرِ محمود سرِ حلیمه را محکم به دیوار کوبید. از سراپای وجودش خشم میریخت. پیتنیک سه کیلویی را از سر بالا برد و به سرِ حلیمه زد. حلیمه جیغ بلندی کشید و آرام روی کفِ خونآلودِ آشپزخانه نقش زمین شد.
