روز اول در کنار رود فهمیدم که تو
چشم هایت را که دیدم زود فهمیدم که تو
از مرگ های تازه ما را با خبر کرده
تقویم ما، غم های ما را بیشتر کرده
من دردبهدوشِ شامِ تارِ وطنم
دلپختهٔ رنجِ روزگارِ وطنم
رنگ افسرده ترین فصل خزان است تنم
بوی غم ریخته در پیچ و خم پیرهنم
شرارههاى نگاهىست مشتعلمانده
دلیل گرمى طبعم که معتدل مانده
بیجوش و خروش و سردٍ سردم بیتو
با خویش؛ همیشه در نبردم بیتو
دو قطره اشک دو چشم غریب در حرمت
صدای خواندن اَمَّن یُجیب در حرمت
نشسته روی ورقهای عمر من تكرار
همیشه وعده ی ماه و من است ساعت چار
بر این کویرِ عطش؛ گهگهی ببار ای ابر!
آیا کریم سپهر، ای بزرگوار! ای ابر!
این شعر را بدست خودم پاره میکنم
نامت ز شهر شعر خود آواره میکنم
عشق آیتی از کعبه و دَیر و حرمش
شمس آینهٔ تمام قدِّ صنمش
گم میشوی در بین این آدم فروشی ها
محکوم خواهی ماند در این غم فروشی ها