از دوردست
از نجوای رودخانهی روستایم
خبر گمشدگیم را میشنوم
به آسمان مینگرم
خدا در آن افسرده
به زمین مینگرم
هیچچیزی همزاد من نیست.
پیامی به دوردست
به رودخانه میفرستم:
“من وجود ندارم
اسپها را به یاد نمیآرم
برهها را به یاد نمیآرم
سنگها با من سخن نمیگویند
کشتزار با من قدم نمیزند
درختها نمیگویند
مسافر، خوشآمدی
حتا شراب
به حقیقتیکه در میخانه هست
مرا نمیرساند.”
از دوردست
از رودخانه میشنوم:
“زندگی
قمارخانهای
که همه در آن میبازند.”