ای چشمهایت آیینهی رودخانهها
آغوش تو تداعیِ فصل جوانهها
موسیقیِ بهشت خدا هست خندهات
ای تازه از صدای قشنگات ترانهها
شاید امام عصر غزل در تو غایب است
خوابیده در طلوع نگاهت نشانهها
آتش بزن سکوت مرا ـ تکه تکه کن
ای مست از زبان تو در من زبانهها
تا چشم توست وسعت پرواز شعر من
باید رسید تا افق بیکرانهها
باید رسید تا به فراسوی این جنون
باید رسید تا تپش عاشقانهها
پنهان نمیشود به دو انگشت آفتاب
نامرئیاند پیش محبت؛ بهانهها
دست تو را چگونه بگیرم!؟ نمیشود
ای مانده در حصارِ طلسمِ خزانهها