عاطفهسادات موسوی یکی از شاعران معاصر افغانستان است که با آثارش در فضای ادبیات فارسیزبان شناخته میشود. او در کنار سرودن شعر، در حوزههای فرهنگی و هنری نیز فعالیت دارد و اشعارش اغلب با مضامین اجتماعی، هویتی و زنانه همراه است.
حضور عقربه حس میشد، زمان اگرچه تعلل داشت
اگرچه درد سخن می گفت، سکوت شوق تکامل داشت
هر روز می میرم غمی دشوار را بی تو
باید تحمل کرد این تکرار را بی تو
به دندان گرفتم که از سر نیفتد
که این عشق از دست باور نیفتد
دل می دهم به خستگی تاک هر غروب
در لحظه های خشک و عطشناک هر غروب
دیشب که چشم شهر مست خواب شیرین بود
زینب کنار مادرش تا صبح غمگین بود
از صبح زود تا خود شب فکر می کنم
دارم به کار ام وهب فکر می کنم
آورده ام امشب غم پنهانی خود را
بر شانه شب قدر پریشانی خود را
هر آینه آیینه غزل خوان شده در صحن
مبهوت تماشای شهیدان شده در صحن
کجا روانه کنم شور و شوق بی حد را
دو بال عاشق پروانه ای مردد را
بساط جشن تو را رو به راه می کردیم
به ماه یکسره هر شب نگاه می کردیم
انگار باید غصه تا آخر بماند
چشمان زینب تا همیشه تر بماند
امشب اسیر باغچه، مدهوش خانه ام
گویا نشسته عشق در آغوش خانه ام