خانه باز آبستن یک ماجرای لعنتی
بوی خون میآید از این سرسرای لعنتی
دوباره مثل خودم، با خودم، بدون خودم
نشستهایم مقابل، من و جنون خودم
از بلخ تا نیشابُر از کابل به سمت قم
یک روز در قونیه سرگردان شبی در رم
کسی که سکوتش هزاران دهن داشت
سکوتش دهن نه، سکوتش سخن داشت
وقتی غروب میکنی و شب سَرَککشان
پا مینهد دوباره سر کوچهٔ جهان