داستان کوتاه «سک‌هنگ من»

داستان کوتاه «سک‌هنگ من»

به چشم‌هایم نگاه کرد و با لبخند قشنگی گفت: «تا به حال سکسی داشته‌ای که در مغزت حک شده باشد؟» «نه» «اصلاً هیچ سکس داشته‌ای؟»