
داستان کوتاه «گل های گلاب برای گیتا»
گیتا زنگوله کوچک را به سیم حلقوی بند کرد. تمام شد. زنگ بادی را تکان داد. زنگوله های کوچک صدا دادند. گیتا خندید. زنگوله ها

گیتا زنگوله کوچک را به سیم حلقوی بند کرد. تمام شد. زنگ بادی را تکان داد. زنگوله های کوچک صدا دادند. گیتا خندید. زنگوله ها

می خواهند حرف از دهنم بکشند. می خواهند حرف بزنم. می خواهند مجبورم کنند. کوششی بیهوده! نمی توانم حرف بزنم. دهان من به چاه خالی

بود نبود، زیر آسمان کبود فرمانروایی بود که خود را ملکۀ عقاب می نامید. ملکۀ عقاب چشمانی بزرگ، درخشان و به هم نزدیک، بینی بلند

پرنده وحشی است. خود را به میله های قفس می کوبد. کف قفس از پرهای خورد و ریزه پر شده است. پرنده خستگی ناپذیر به

دختر میان باغچه نشسته است. از شاخچه های نرم و باریک درخت سنجد تکری می بافد. پهلویش گلدانی گلی قرار دارد. بالای گلدان چند لاله