داستان کوتاه «آوای وحشیانه»

داستان کوتاه «آوای وحشیانه»

می خواهند حرف از دهنم بکشند. می خواهند حرف بزنم. می خواهند مجبورم کنند. کوششی بیهوده! نمی توانم حرف بزنم. دهان من به چاه خالی

داستان کوتاه «مرگ قو»

داستان کوتاه «مرگ قو»

بود نبود، زیر آسمان کبود فرمانروایی بود که خود را ملکۀ عقاب می نامید. ملکۀ عقاب چشمانی بزرگ، درخشان و به هم نزدیک، بینی بلند

داستان کوتاه «پرنده»

داستان کوتاه «پرنده»

پرنده وحشی است. خود را به میله های قفس می کوبد. کف قفس از پرهای خورد و ریزه پر شده است. پرنده خستگی ناپذیر به

داستان کوتاه «پنجره سبز»

داستان کوتاه «پنجره سبز»

دختر میان باغچه نشسته است. از شاخچه های نرم و باریک درخت سنجد تکری می بافد. پهلویش گلدانی گلی قرار دارد. بالای گلدان چند لاله