داستان کوتاه «فرح»

داستان کوتاه «فرح»

وارد سرا که می‌شوی برگ‌های نهال‌های شگوفه‌زده درخت بهی نگاهت را پر رنگ سفید و گلابی می‌کند. عطر شگوفه بهی که به دماغت می‌پیچد با

داستان کوتاه «خاتون»

داستان کوتاه «خاتون»

ساق هایش لوچ بود و هی شصت دستش را می‌چشید. پاهای گوشت آلودش در هوا تکان می‌خورد و به هم می‌پیچید. روی پرنده کنار کلکین

داستان كوتاه «پامير جان»

داستان كوتاه «پامير جان»

همه گوش به در بودند. زيبا، سيما، بی‌بی، آپـه، ننـه و حتـی نسترن‌بای. مستانه قديفه‌اش را دور گلو پيچانده بود و درسـت روبه‌روی آن‌ها بر