
داستان کوتاه «بوی بولانی»
بوی بولانیهای تازه تمام کوچـه را در خـود بلعیـده بـود و مـرا مستتر از مستانِ می میساخت. همیشه در برابر این عطر و بو کـم

بوی بولانیهای تازه تمام کوچـه را در خـود بلعیـده بـود و مـرا مستتر از مستانِ می میساخت. همیشه در برابر این عطر و بو کـم

آفتاب از سر دیوار سرای شاه ولی به سمت حولی میخزد و سایه خنک خاکستر را می بلعد. عزیزه همسر شاولی شانه به دست وارد

«هو هو ههو دیگر نمتانم نفس بکشم تو برو مره الا بده، برو.» دستش را از میان انگشتان زمخت و پر قدرت سخی جـدا مـی

باد میوزید و خاکهای نرم جاده در هوا پراکنده میچرخید هجوم خاك ها از میان شاخ و برگ درختان راه شان را به سمت چشمان

چشمانش را باز می کنند و چسب دور دهانش را می کنند با کنده شدن چسب ته مانده های ریشهای نازکش هم کنده می شود

سیزدهم اسد، هوا به شدت داغ و آفتاب تموز سینه کش کف حولی را سوزان کرده بود. امین در بالا خانه خوابیده است و خورشید