داستان کوتاه «بوی بولانی»

داستان کوتاه «بوی بولانی»

بوی بولانی‌های تازه تمام کوچـه را در خـود بلعیـده بـود و مـرا مستتر از مستانِ می میساخت. همیشه در برابر این عطر و بو کـم

داستان کوتاه «سکوت فاحشه»

داستان کوتاه «سکوت فاحشه»

آفتاب از سر دیوار سرای شاه ولی به سمت حولی میخزد و سایه خنک خاکستر را می بلعد. عزیزه همسر شاولی شانه به دست وارد

داستان کوتاه «نیاد»

داستان کوتاه «نیاد»

«هو هو ههو دیگر نمتانم نفس بکشم تو برو مره الا بده، برو.» دستش را از میان انگشتان زمخت و پر قدرت سخی جـدا مـی