داستان کوتاه «غفلت»

داستان کوتاه «غفلت»

یادم نیست. یادش آمد که هر روز و هر شب فقط یک نفر زیر پتو بود. زمان چه زود گذشت، بی توجه به من و

داستان کوتاه «بیراهه»

داستان کوتاه «بیراهه»

پنجره را که بـاز کـردم، دیـدم دختـرك همینطـور میچرخیـد و دستانش را این طرف و آن طرف می‌چرخاند و زمزمه میکرد، گاه گاهی هم به