
داستان کوتاه «عکس»
جعفر کنار پنجره رفت و قرقره نخی که دستش بود را پرت کرد توی حیاط، مریم روسری اش را از روی بالشت برداشت و سرش

جعفر کنار پنجره رفت و قرقره نخی که دستش بود را پرت کرد توی حیاط، مریم روسری اش را از روی بالشت برداشت و سرش

ساعت دو شب بود. خوابت نمی برد. از روی تخت بلند شدی. یک کتاب از قفسه کتاب ها برداشتی. شروع کردی به خواندن. چشمانت بسته

مینا پشتش به بقیه بود، دلش می خواست یک اسمی داشته باشـد، مثل باقی اسم های مستعار کارگاه یکی از بچه ها که هیکل درشت

آن روز تمام ماشین های تو خیابان تند میرفتند. خیابان ها بیداد میکردنـد. سوار هر اتوبوسی که میشدی، سمت خانم ها پر بـود. حتـی بعضـی