داستان کوتاه «عکس»

داستان کوتاه «عکس»

جعفر کنار پنجره رفت و قرقره نخی که دستش بود را پرت کرد توی حیاط، مریم روسری اش را از روی بالشت برداشت و سرش

داستان کوتاه «گوش»

داستان کوتاه «گوش»

ساعت دو شب بود. خوابت نمی برد. از روی تخت بلند شدی. یک کتاب از قفسه کتاب ها برداشتی. شروع کردی به خواندن. چشمانت بسته

داستان کوتاه «نفر اول»

داستان کوتاه «نفر اول»

آن روز تمام ماشین های تو خیابان تند میرفتند. خیابان ها بیداد میکردنـد. سوار هر اتوبوسی که میشدی، سمت خانم ها پر بـود. حتـی بعضـی