
داستان کوتاه «خرچنگ»
تقلّا میکنی تا از روی تخت پایین آمده به روی زمین ایستاد شوی، قدمهایت را کفِ اتاق بگذاری. نامت را به دستبندِ دارای کُد _که
مژگان فرامنش؛ شاعر و نویسنده افغانستانی

تقلّا میکنی تا از روی تخت پایین آمده به روی زمین ایستاد شوی، قدمهایت را کفِ اتاق بگذاری. نامت را به دستبندِ دارای کُد _که

هوا مِهآلود بود. ابرهای تیره و تارِ ماهِ دلو، آسمان کابل را پوشانده بود. صدای بلندگوها در خم و پیچ کوچه میرقصیدند. کفش کهنه، نان

دانههای برف از پشت شیشههای عرقزدۀ کلکین، زیبایی خاصی را به نمایش گذاشتهاند. دانههایی که گاه خورد میشوند و گاه کلان. از یک سو بَرندۀ

صدای گوش نواز باران، فریده را به پای کلکین میکشاند. کلکین کوچک اتاقش را باز میکند تا بوی خوش باران آمیخته با بوی نم خاک،

روبهروی آیینهای که زنگار در جایجای آن دست برده، نشستهام. دختری عبوس و غمگین، آمیخته با چشمهای درشت و سیاه همراه با چهرهای که آه

سوزش شدیدی سراپای وجودت را فرا گرفته. از درد به خود میپیچی، از اندوه، از رسوایی. مرگ را فرا میخوانی. مرگ دست رد به سینۀ