
داستان کوتاه «سنگ زینل و دختر شاهی نیکو»
هَلَی، هلی باچه مه، نور دو دیده مه هَلی، هلی باچه مه، نگین سلسله مه بچه بخیر کلان شَوَه،

هَلَی، هلی باچه مه، نور دو دیده مه هَلی، هلی باچه مه، نگین سلسله مه بچه بخیر کلان شَوَه،

هفته قبل الیاس صبح روز دوشنبه با خماری شدید از کنیاک خیابان های مستقیم و طولانی بلوار 26 را رکاب می زد و در این

1 به سختی و با لرزش جزئی در دست، آخرین ته مانده های مشروب را در لیوان میریزد و با صدایی که به وضوح شنیده

حتی فکر کردن به آن اتفاق با گذشت این همه سال هنوز صورتم را داغ میکند و در بدنم لرزشی کوتاه به وجود می آورد.

عزیز بود و سنگ موم، قریه ای که همه دنیایش بود. یک یک تخته سنگها و درختهایش را میشناخت در رودخانه اش آب بازی ها