داستان کوتاه «جالباسی»

داستان کوتاه «جالباسی»

زن کنار جالباسی ایستاد. هیچ‌چیز به جالباسی آویزان نبود. جالباسی فقط دو شاخه داشت. زن بند کیفش را از روی شانه‌اش رها کرد؛ کیف را

داستان کوتاه «در آجری»

داستان کوتاه «در آجری»

1 دستگيره‌ی در آرام پايين می‌آيد و در باز مي‎شود. مردی بر آستانه‌ی در ايستاده، با چمدانی در دست. مرد، يكی دو قدم به جلو