
داستان کوتاه «روی پوست عادت»
صبح یک روز شهریوری که هنوز آدم بین روشن کردن یا روشن نکردن کولر خانهاش مردد است، شکرنسا ـ چهلوپنج ساله ـ ایستاده پهلوی پیشخان

صبح یک روز شهریوری که هنوز آدم بین روشن کردن یا روشن نکردن کولر خانهاش مردد است، شکرنسا ـ چهلوپنج ساله ـ ایستاده پهلوی پیشخان

تشنه است. تشنه است. دلش می شود زبانش را به دیوار بکشد تا تر شود. با ناخن هایش خاکهایش را می شارد شاید زیرش اندک