
داستان کوتاه «لش سگ»
لش سگ چهار روز كنار سرك افتاده بود. سگ پوندیده بود. بویش میپیچد به هوا. آدمها هم بیپروا میگذشتند، از بینیشان میگرفتند و گاهی تف

لش سگ چهار روز كنار سرك افتاده بود. سگ پوندیده بود. بویش میپیچد به هوا. آدمها هم بیپروا میگذشتند، از بینیشان میگرفتند و گاهی تف

کنار جاده ای بزرگ دو درخت کاج کنار هم زندگی میکردند و از زیر زمین ریشه هایشان به هم بافته شده بود. باد که میوزید

گلشهر یک زن مرد دارد آن هم ننه علی اسپندی است. البته زن زیاد است، اما کسی به پاچه های بر زده و کفشهای کتانی

غلام سخی بسیار آدم کارگر بود. او ساده دل و با ایمان هم بود. یک روز صبح زود از خواب بیدار شد، نمازش را خواند