داستان کوتاه «آدمی و سگ»

داستان کوتاه «آدمی و سگ»

…و شیخ – قَدُّس اَللَّهُ سِیرُه – گفت: در این شهر، پیرمردی بود سخت نادار و بی نوا. این مردِ پیر، به کوی های اعیان

داستان کوتاه «پیرزن و سگش»

داستان کوتاه «پیرزن و سگش»

روزگاری جوان بود و در جوانی با نشاط بود. اما حالا دیگر پیر شده بود. همه چیزش دلالت برین می کرد: موهای سپیدش، کم زوری

داستان کوتاه «باغ»

داستان کوتاه «باغ»

من تک درختی هستم. در این جا بیخی تنها هستم. در دَور و پیشم، نی درختِ دیگری دیده می‌شود و نی گیاهی. تا چشم کار