
داستان کوتاه «مارهای زیر درخت سنجد»
مادرم می گفت: «نزدیک درختهای سنجد نروی که مار دارد!» او تقریباً هر روز این گفته اش را تکرار می کرد. در نتیجه، مار و

مادرم می گفت: «نزدیک درختهای سنجد نروی که مار دارد!» او تقریباً هر روز این گفته اش را تکرار می کرد. در نتیجه، مار و

…و شیخ – قَدُّس اَللَّهُ سِیرُه – گفت: در این شهر، پیرمردی بود سخت نادار و بی نوا. این مردِ پیر، به کوی های اعیان

روزگاری جوان بود و در جوانی با نشاط بود. اما حالا دیگر پیر شده بود. همه چیزش دلالت برین می کرد: موهای سپیدش، کم زوری

باستانشناس روزهای درازی را روی تپه، در میان خاک ها، سپری کرده بود. با تلاش خستهگی ناپذیر کاوش میکرد. میخواست گذشتهای را که در زیر

من تک درختی هستم. در این جا بیخی تنها هستم. در دَور و پیشم، نی درختِ دیگری دیده میشود و نی گیاهی. تا چشم کار

در زیرِ باران، در میانِ تاریکی شب، مرد روی ماشینِ خودرو خَم شده بود و نومیدانه میکوشید آن را به کار اندازد. آسمان، با همه

او مرد، همین دیروز مرد. با همه آرزو ها و امیدها، با همه هوس ها و مراد هایش از زندگی کناره گرفت. اکنون هم از

من، یک کاغذ پران باز هستم. از روزی که خودم را شناخته ام، سروکارم با تار و کاغذ پران بوده است. سراسر بهار و تابستان

پسرک پیش خودش گفت: – خدایا، تا کی اینطور میبارد؟ آهسته از زیر صندلی برآمد، کنار ارسی ایستاده زمزمه کرد: – به!…به!… بعد، بینی و