
داستان کوتاه «باکره»
مدتها بود که غیاث را اعضای بدنش نیمه طلاق داده بودند. دستهایش بی گفتی میکردند خاصه دست راستش به شدت لج کرده بود و بعضاً

مدتها بود که غیاث را اعضای بدنش نیمه طلاق داده بودند. دستهایش بی گفتی میکردند خاصه دست راستش به شدت لج کرده بود و بعضاً

موتر چکله باری، سـينه کش محمد يونس سـرخابی را به سـوی ميمنه ميبرد. هنوز سـاعت نخسـتين مسـافرت بود. موتر از کوتل خيرخانه غُرغُر کنان راه

زنگ متواتر تیلفون مچون پیکان در گوش داکتر بیماری های روانی غلام علی می خلید و به شدت اذیتش می کرد اما به حدی خسته

نادیده به آن سیمای درخشان و نام آور ادبی اقتدا کرده بودم و او را از صدق دل مربی و مرادم میدانستم. از دیرگاه داستانهای

ما زیر صندلی نشسته بودیم. در پته بالا مادرم و در پته پایین من و خواهرم مریم و در پته دیگر شهناز و شاه ببو

تازه شیشه صبح درز کرده بود و شراب ناب و عنابی رنگی ازش زا میزد. موسی از خواب بیدار شد، مژه هایش را نیم بسته

«گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباسهایش چای جوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد

دیگر برای حسینه دنیا به آخر رسیده بود. فقط او مانده بود و یک تنهایی تلخ و جانفرسا. آن سوی ارسی، جهان برایش از جنب

چند سال است که با «یوشیه» مرد شصت و هفت سالۀ ایرانی ـ آشوری آشنا استم. او به دلیلی که خود میداند زن نگرفته و

جماعتی از بزرگان شهر با شادمانی و حق شناسی در تک و دو بودند تا مراسم قدردانی از نامدارترين و والاترين شخصيت شهرشان را با

در منطقه بود و باش ما، یک کلیسای قدیمی وجود دارد که وقت و ناوقت ناقوسهایش صدا می دهند و آدم را به چرت می

بازهم ورق بر گشته بود. استاد پیر دست به عصا میخواست به بارگاه امیر جدید برود، به بارگاه امیری که رهین دست بازیگر روزگار بود