داستان کوتاه «باکره»

داستان کوتاه «باکره»

مدتها بود که غیاث را اعضای بدنش نیمه طلاق داده بودند. دست‌هایش بی گفتی میکردند خاصه دست راستش به شدت لج کرده بود و بعضاً

داستان کوتاه «تبعیدی»

داستان کوتاه «تبعیدی»

موتر چکله باری، سـينه کش محمد يونس سـرخابی را به سـوی ميمنه ميبرد. هنوز سـاعت نخسـتين مسـافرت بود. موتر از کوتل خيرخانه غُرغُر کنان راه

داستان کوتاه «بنای باد»

داستان کوتاه «بنای باد»

ما زیر صندلی نشسته بودیم. در پته بالا مادرم و در پته پایین من و خواهرم مریم و در پته دیگر شهناز و شاه ببو

داستان کوتاه «سوال حتمی»

داستان کوتاه «سوال حتمی»

تازه شیشه صبح درز کرده بود و شراب ناب و عنابی رنگی ازش زا میزد. موسی از خواب بیدار شد، مژه هایش را نیم بسته

داستان کوتاه «گهوارۀ خالی»

داستان کوتاه «گهوارۀ خالی»

«گل آغا» کارمند شـصت و هـشـت سـاله، عصر که از کار برمیگردد پیش از تبدیل لباس‌هایش چای جوش حلبی کوچکی را بر سـر اشـتوپ میگذارد

داستان کوتاه «کوچک‌ترين»

داستان کوتاه «کوچک‌ترين»

جماعتی از بزرگان شهر با شادمانی و حق شناسی در تک و دو بودند تا مراسم قدردانی از نامدارترين و والاترين شخصيت شهرشان را با

داستان کوتاه «مرد و نامرد»

داستان کوتاه «مرد و نامرد»

بازهم ورق بر گشته بود. استاد پیر دست به عصا میخواست به بارگاه امیر جدید برود، به بارگاه امیری که رهین دست بازیگر روزگار بود