داستان کوتاه «روسری فروش»

داستان کوتاه «روسری فروش»

«سوا کن، جدا کن، پول نداری نگا کن…» ادامه تبلیغاتم که شامل حراج حراج گفتن های کشدار است توی گلویم میماند. آستین های تا زده

داستان کوتاه «مردگان»

داستان کوتاه «مردگان»

جنازه‌های‌مان را از بین چاه كشیدند و همراه خودشان بردند. بعد از چند روز، پایْ كه روی‌مان مانده شد، بیدار شدیم. گفتم: «ما را یافتند.»

داستان کوتاه «اسب رئیس جمهور»

داستان کوتاه «اسب رئیس جمهور»

در کوچه ی هفتم (1) مثل سگ می‌دوند بی‌ریشه‌ها. “حرامزاده ها دیگر پشت من نیایید. شماها از طالب پست‌ترید. شما را به همان اسب تروا