
داستان کوتاه «روسری فروش»
«سوا کن، جدا کن، پول نداری نگا کن…» ادامه تبلیغاتم که شامل حراج حراج گفتن های کشدار است توی گلویم میماند. آستین های تا زده

«سوا کن، جدا کن، پول نداری نگا کن…» ادامه تبلیغاتم که شامل حراج حراج گفتن های کشدار است توی گلویم میماند. آستین های تا زده

جنازههایمان را از بین چاه كشیدند و همراه خودشان بردند. بعد از چند روز، پایْ كه رویمان مانده شد، بیدار شدیم. گفتم: «ما را یافتند.»

در کوچه ی هفتم (1) مثل سگ میدوند بیریشهها. “حرامزاده ها دیگر پشت من نیایید. شماها از طالب پستترید. شما را به همان اسب تروا