داستان کوتاه «اسملاکا»

داستان کوتاه «اسملاکا»

بخار آب آرام‌آرام از دهانۀ لولۀ کتری سیاه روی بخاری بالا میرفت، انگار که از حرارت مطبوع شعله‌های آتش در خلسه‌ای عمیق فرو رفته باشد