داستان کوتاه «بی بی جان»

داستان کوتاه «بی بی جان»

نشستن لب پنجره کار همیشگی‌اش بود. پدرجان همین بهار دیوار اتاق را دوباره از نو رنگ کرده بود و وقتی از محبوبه پرسیده بود جان