داستان کوتاه «در دست‌هایت»

داستان کوتاه «در دست‌هایت»

“اولین روز که مادرت منو توی دستات گذاشـت، یادتـه؟ یخ زده و خـیس بودم، فریب خورده از مه و قطره های بارون، زخمی چنگال هـا

داستان کوتاه «گیلاس»

داستان کوتاه «گیلاس»

«آی گیلاس دارم، گیلاسای تازه دارم، خونه دار و بچه دار… .» کریم از مغازه سرك کشید و گیلاس‌های تازه را روی گاری دید. با