
داستان کوتاه «وقتی پدر مرد…»
سحرها با جوان های توبره بدست وسط فلکه منچ بازی می کرد یا با صدای بلند شاهنامه می خواند و یا دستانش را درامتداد صورتش

سحرها با جوان های توبره بدست وسط فلکه منچ بازی می کرد یا با صدای بلند شاهنامه می خواند و یا دستانش را درامتداد صورتش

یک سال پیش وقتی خانه را ترک کردم. آسمان گلشهر در کسری از ثانیه به ابر نشست. از پلهها به پاگرد سرازیر شدم. دانههای ضعیف