
داستان کوتاه «بخت»
به نظرم زن عجیبی بود. تسبیح بلندی را در دستش میچرخاند و زیـر لب زمزمه هایی با خودش میکرد. عجیب بود چون در آن سـن

به نظرم زن عجیبی بود. تسبیح بلندی را در دستش میچرخاند و زیـر لب زمزمه هایی با خودش میکرد. عجیب بود چون در آن سـن

پدر گفت دربین علف ها و بوته ها خـودت را پنهـان کـن. مـن”گل زرین” را پشتت روان میکنم. اگـر همـراهم باشـی ازپشـت بایسکل می غلتی.

یکی صبح ها در می زند… می دانستم مدتی است، یکی هر روز صبح جلـو در مجتمـع سـبز مـی شـود. نمی شـناختمش. ولی یک بار

این چه زندگی است که ما داریم؟من تو را می بینم اما تو اصلا مرا نمی بینـی. البتـه مـن از جانب خودم حرف میزنم. گاهی

اتاق آنها به چهار خانه شخصی تبدیل میشد و هـرکس یـک گوشـه را اشـغال میکرد. هر دختری یک طرف را میگرفت؛ و کنار پنجـره جـای