داستان کوتاه «بخت»

داستان کوتاه «بخت»

به نظرم زن عجیبی بود. تسبیح بلندی را در دستش میچرخاند و زیـر لب زمزمه هایی با خودش میکرد. عجیب بود چون در آن سـن

داستان کوتاه «روز آخر مکتب»

داستان کوتاه «روز آخر مکتب»

پدر گفت دربین علف ها و بوته ها خـودت را پنهـان کـن. مـن”گل زرین” را پشتت روان میکنم. اگـر همـراهم باشـی ازپشـت بایسکل می غلتی.

داستان کوتاه «چهار خانه»

داستان کوتاه «چهار خانه»

اتاق آنها به چهار خانه شخصی تبدیل میشد و هـرکس یـک گوشـه را اشـغال میکرد. هر دختری یک طرف را میگرفت؛ و کنار پنجـره جـای