داستان کوتاه «کوله پشتی»

داستان کوتاه «کوله پشتی»

امشب باران صدای روشن تری دارد و میتوان فرود آمدن قطـره هـا را یکی یکی شمرد. نمیدانم چرا آن زخم های کهنه امشب پشتم را