
داستان کوتاه «سفر»
مأمور بکس اسناد و اوراقی را که به نظرش بیاهمیتترین چیز در این کرهی خاکی بود، با بیمیلیای که ویژه مردانِ میانسال، تنها و بی

مأمور بکس اسناد و اوراقی را که به نظرش بیاهمیتترین چیز در این کرهی خاکی بود، با بیمیلیای که ویژه مردانِ میانسال، تنها و بی

در تنهایی سربی رنگی شنا داشتم. چیزی بر سینه ام سنگینی میكرد. شاید زنده گی. زنده گی حجم سنگینش را روی سینه ام میفشرد. در

حافظ چه نالی گر وصل خواهی/خون بایدت خورد درگاه و بیگاه صدای شرس آب، سکوت فضای کوچک دست شویی را مانند مویۀ رودخانهیی شکسته بود.