
داستان کوتاه «سایههای نابرابر»
وارد قرارگاه که شد، از اثر سرمایی که دیگر به استخوان هایش نفوذ کرده بود، دست و پایش را به خوبی حس نمیکرد. اما این

وارد قرارگاه که شد، از اثر سرمایی که دیگر به استخوان هایش نفوذ کرده بود، دست و پایش را به خوبی حس نمیکرد. اما این

نگاه پاورچین پاورچین از لای میله های فلزی پنجره به بیرون خزیده بود. روی سبزه هایی که هنوز رطوبتشان خشک نشده بود دستی کشیده بود.

شام، وقتی تاریکی سراسر باغ را میپوشید، ما هنوز هم زیر درختان توت، زردآلو و قیسی با آنکه شاخهها و برگ های درختان هربار به

اولین و آخرین ضربهام را زده بودم. فرید از هوش رفته بود. زیر لب پاینش چاك برداشته و خون لزجی از آن به بیرون جریان

هیچ آدابی و ترتیبی مجو/ هرچه میخواهد دل تنگت بگو مولوی روز/شفافیتی است استوار/گرفتار/ در لق لقهی میان رفتن و ماندن و کتاویو پاز یک

شاخههای برهنه از دیوار کوتاه به بیرون خزیده بودند و سایهی موهومشان روی پیادهرو خاموش و مات نقش بسته بود. شب بیماهی بود و در

صبح كه بيدار شدم با جیغی بود که از کوچه بلند شد. شاید گربهیی بود که مینالید و آخر سر هم از خواب پراندم. وقتی

نیم رویش پیدا هیست و نیست. خون از شقیقۀ چپ تا زیر زنخ اش شر زده و همانجا لخته شده است. سیما میگوید: «هنوز هم

ابرها در پیش چشمانت در حرکت اند. به یاد داری که چگونه ابرها را پله بسازی و از آن ها بروی بالا. رفته بودی روستا

خیرو روی گرد و خاکی که روی یگانه شیشۀ اتاق را پوشیده بود، نقش یک دست را کشید و بعد در حالی که به برادرزاده

مدتها بعد، وقتی دروازه آپارتمان 49 را شکستیم، بوی عفنی که از ذرات پوسیدۀ جسدهای خانواده معلم در فضا پراکنده شد، این واقعیت را که

در آن بعد از ظهر دوشنبه سیزده جدی ۱۳۷۲ که شبح مرگ در هیکلهای بی شمار میتوانست ظاهر شود، پدری با دخترش میبایست چهار کیلومتر