
داستان کوتاه «پیام آخر»
_الو… الو… _بله… _چرا گوشی ته جواب نمی دی؟ امروز یگان صد دفعه که برایت زنـگ زدم، جیگركم کردی! _ولا نفهمیدم، گوشی درون دستکولم بود،

_الو… الو… _بله… _چرا گوشی ته جواب نمی دی؟ امروز یگان صد دفعه که برایت زنـگ زدم، جیگركم کردی! _ولا نفهمیدم، گوشی درون دستکولم بود،

شاید قبل از کشیده شدن چنگال آن گربه لعنتی روی در حیاط بود، که تمام در و دیوار های آن محله مثل خوره به جانم

زن که گریه هایش تمامی نداشت، دستمال دیگری از درون جعبه برداشت. اشک هایش را پاک کرد. مرد از کنار زن که روی تخت نشسته