
داستان کوتاه «دریای بی آب»
پلیس جوان جمعیت را از پیش دروازه ی حیاط زیارت پس زده و آمر پلیس را راه داده بود، دروازه را به پلیسهای دیگر سپرده

پلیس جوان جمعیت را از پیش دروازه ی حیاط زیارت پس زده و آمر پلیس را راه داده بود، دروازه را به پلیسهای دیگر سپرده

جان به لب شدم، از این همه کار؛ آخر تا به کی؟ چقدر کار، چقدر جان کندن؟ پس چه وقت بازنشستگی؟ چه وقت استراحت؟ پروردگارا!